|
خاطرات سفر از تورنتو تا بغداد .گریه ها و خنده ها . لحظه ها و معرفت ها برای جوانان
|
|
|
|
||||
|
آموزش دوباره کلاسهای نظامی و رفتن به قرار گاه زنان بعد از نشست رهبری که برایتان نوشتم دو هفته ای که مخمان را در نشست های مختلف زدند و از شعار های خالی بندی و بی مایه پرکردند دوباره بر گشتیم کلاسهای آموزش نظامی. آموزش نظامی هم با شدت شروع شد . یک روز من و چند نفر دیگر را که انگلیسی آشنائی داشتند صدا زدند . رفتیم اتاق مسولین . میترا باقرزاده – فرمانده مرکز – لیلا – فرمانده یگان – فرخ فرمانده دسته و افشین فرجی مسول تشکیلات مرکز آنجا بودن . فرجی از اون آدمهای تخم حرامی بود که بچه ها ر ا می زد . فی الواقع یک چماقدار حرفه ای بود . هر کس که به رهبری انتقاد می کرد را می زد. حنیف نوربخش 14- 15 ساله بود که از آمریکا مثل ما گولش زده بودند و آورده بودنش . حنیف همش می گفت من می خوام برم . حنیف متولد آمریکا بود . پاش محکم بود . مثل سمیه که الان نه مهاجر هست و نه شهروند و خیلی از نو جوانان دیگر بدون مدرک و وضعیت قانونی در آن کشورها . نبود . یک روز حنیف زده بود به سیم آخر و لخت زد بیرون دور آسایشگاه . افشین فرجی و محمود قائم شهردنبال وی کردند . افشین و محمود هر چی فحش بدو بیراه مادر قحبه و بچه کونی و .حواله دادن ..ر همراه با کتک زدن حنیف نثار وی کردند. حنیف را لباس روش انداختند وبردند بنگال ( اتاق پیش ساخته آهنی مثل کانتینر ). صدای فحش دادن حنیف به رجوی می آمد . بعد از مدتی صدا نیامد . هیچ کس هم جرئت پرسیدن نداشت . چند روز بعد حنیف را دیدم ارام و سرش پایئن بود . موارد دیگه ای هم بود . شاید بهش تجاوز شده بود . هیچ وقت در این مورد با حنیف صحبت نشد . وی هم در این مورد حرفی نزد. امیداورم حالاکه در آمریکا هست برای کمک به نجات بچه ها در اشرف ، حرف بزنه . چون در آمریکا وی امن تر هست . متیرا باقرزاده گفت قراره برید قرار گاه زنان و در آنجا خبرنگاران دارن می آین . یهتان در انجا می گن چکا ربکنید . به هر کدام از ما یک دست لباس تمیز مکانیکی و کلاه تمیز دادند و گفتند سریع عوض کنید . از شوق رفتن به قرارگاه زنان و شانس دیدن سمیه و نیز دیدن دخترها سریع پریدم و لباس را عوض کردم .آمدم بیرون دم صبحگاه . 30 تا از بچه ها آنجا بودند . سوار آیفا شدیم . وقتی در قرار گاه زنان باز شد یکهو تمامی بچه ها که تا آنوقت سرگرم صحبت بودند ساکت شدند. قرارگاه زنان کمتر مردی می تواند به آن وارد شود . یک شهر کاملا ممنوعه بود . بچه ها زیر چشمی دور وررا نگاه می کردند . رفیتم قسمت تانکها و توپها . به هر 3 نفر از ما یک تانک چیفتن یا زرهی اسکورپیون یا نفر بر کاسکاول و نفر بر بی. ام .پی دادند به هر کدام از ما هم یک سطل دادند و ابر و گقتند پیج ها را باز کرده و بشورید . 0 100 تا پیچ بود. تانکها بر ق می زد انگار چندروزی بود که سرگرم تمیز کردن انها بودند . بعد ها هم که مجاهدین تانکها را به آمریکائیان تسلیم کردند چند تا تانک قراضه بود که این خواهران هر روز آنها را تمیز می کنند . بالاخره یک جوری باید ماهار ا سرگرم می کردند . زنی به ما گفت خبرنگارها دارن می آین.. جواب آنها رابا بله و خیر بدهید . من تا بحال تانک ندیده بودم . یک چشم بچه ها به تمیز کردن بود یک چشم به دختران . ترکیب ایستادن ما به این شکل بود. پسرها *** دخترها * * دخترها * وسایل صنفی برای اولین بار بود که بعد از چند ماه ما این همه ختر جوان می دیدیم. بعضی وقتها که زیر چشمی نگاه می کردم چشمم به چشم یکی از آنها می افتاد که داشت یواشکی مار ا دید می زد. هیچ کس جرئت نمی کرد علنی نگاه کند. تر س از گزارش نوشتن ودر نشست ها فحش خوردن اجازه رفتار عادی را نمی داد. خبرنگارها آمدند همه برایشان دست زدند . الان که در کانادا هستم خنده ام می گیره . کجا برا ی خبر نگارها دست می زنن . ما ها ی آدم ندیده در زندان اشرف بایستی برای خبرنگارانی که احتمالان مجاهدین و یا عراق پول سفرشان را داده بود دست می زدیم . دوباره شروع به بازکردن پیچها کردیم . خبرنگارها پیش ما آمدمد وشروع به صحبت کردند. ما جواب می دادیم که سمیه را در 50 متری خود دیدم براش سرم راتکان دادم .سمیه هم برام سر تکان داد. جرئت نکردم برم پیش سمیه . حنیف مجتهد زاده – احسان اقبالی و حنیف امامی و وو شروع به صحبت کردند. . خبرنگارییش من آمد و پرسید چکار می کنی ؟ تنها نشسته بودم . شروع به حرف زدن کرد . بهش به انگلیس گفتم : تانکم را برای جنگ با آخوند ها آماده می کنم. I am making my tank ready for war with Mullas خبرنگارگفت می تونه منظورت را بهتر بگی . زنی که انگلیسی اش خوب بود پرید و سط و چوابش را داد . چ.م من اصلا چیزی از تانک نمی دانستم . هول هم شده بودم . یک نفس کشیدم . و به باز و بسته کردن پیچ ها ادامه دادم. رفتم داخل تانک . ار توی دوربین نگاه کردم برای من همه چیز جالب بود. یک دفعه آهنگ میلیشیا را بلند گو پخش کرد و من هم با آن سوت می زدم . سرم را بیرون آوردم بچه ها گفتند دهی است ( دهی – منظور تنفس ساعت 10 صبح بود که با خوردن سبک همراه بود ) رفیتم سر میز . My gush عجب میزی بود مدتها بود که همچین غذائی و اینقدر غذا هیچ کدام از بچه ها ندیده بو.دند . . مقداری غذا بر داشتم با حمید رضا صبوری شروع به حرف زدن کردم . بعد ا زما دختران رفتند غذا برداشتند. خبرنگارها هم همین طوری فیلم می گرفتند. و با بچه ها که از قبل تعیین شده بودند صحبت می کردند. کنار تانک نشسته بودم و مشغول خوردن بودم که یکی از مسولین زن آمد وگفت چرا تنهائی بیا بریم پیش خواهرت . خیلی خوشحال شدم . سمیه تنها نبود . دختران دیگری هم آنجا بودند . اول فکر کردم دلشان برام سوخته بعدا فهیمدم که م یخواستن جلوی خبرنگارها نشان بدن که دخترا وپسرا قاطی نیستند . خبر نگارا که نمی دانستند ما خواهر و برادر هستیم. بعدش هم تعدادی از پسرها به چمع ما پیوستند . من فقط توانستم سلام علیک با سمیه بکنم . . خیلی خجالت کشدیم در آن جو باوی صحبت کنم . بعد از یک ربع دوباره شروع به باز وبسته کردن پیچ ها که تمامی هم نداشت کردم. خبرنگار ها که می خواستند برن دوباره برایشان دست زدیم . سریع مارا جمع کردند و به قرارگاه مان بردند . ما احساس خوبی داشتم . به قرارگاه که رسیدیم ساعت 12 بود و قت ناها ر .رفیتم ناهار خوری . با کسی هم در این مورد نه حرفی زدیم و نه کسی با من حرف زد. بقیه قرار گاه فقط پچ پچ می کنند . و خبر ها از شبکه پچ پچ بدون اینکه کسی به روی خودش بیارد منتشر می شود .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عکس منتشر نشده ای از قبر سعید نوروزی آیا جنازه ای در قبر هست ؟
جنازه سعید نوروزی چه شد ه بود ؟ حضور پدر مادرم در عراق به مدت 4 ماه علیرغم تمامی مشکلات مالی و روحی برای خانواده ما هرچند که فعلا به برگشتن پرستوی در اسارتمان سمیه به خانه نشد . اگرچه سمیه در اسارت ماند ولی همت آنان و پشت کارشان به تنهائی و بدون کمک مالی و سیاسی هیچ فرد و یا گروهی توانستند با گرفتن حکم دستگیری سه تن ازآدمکشان رجوی راه تحقیق در مورد کشته شدگان مشکوک درون مجاهدین را باز کنند . کاری که آدمکشان رجوی کرده بودند روزها از آن یاد می کردند. مظلومیت سمیه و حقانیت خانواده ما به اقدام خانواده ها ی داغدار و منتظر را برای روشن شدن حقایق در مورد کشته شدن عزیزانش به دست رجوی شد. آخرین مورد آن کار خواهران سعید نوروزی بود که با دنبال کرد ن پرونده وی علیرغم تهدید های مجاهدین و چاقو کشانی مانند همایون تبریزی باعث شد حکم دستگیر ی 33 تن از فرماندهان مجاهدین را از دادگاه عراق بگیرند که امیدی بود بر دل خانواده های منتظر و اسرای درون زندان اشرف . مجاهدین داغ شنیدن صدای زنده سعید را بر دل خانواد ه اش که هوادار فعال رجوی بودند در مدت 20 سال گذاشتند. اقدام خواهران سعید در مورد خون سعید مرا وادار کرد تا خاطره سعید را زودتر از روال خاطره هایم منتشر کنم برای بقیه مطلب روی این قسمت بزنید
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلامی دوباره به بزرگی قلب عاشقان وبه یادآه مادران در انتظار کودکان در غربت و در اسارت قبل از هر چیز لازم است در مورد تاریخ ها توضیح بدهم . 1. در بین مجاهدین در عراق دراشرف و در علوی و دیگر قرار گاهها ی آنها در عراق بدلیل اینکه همیشه یک فصل است تاریخ و روز در کل مفهوم نداشت تنها بر خی ازسرفصل ها مثل نوروزو 30 مهر بیاد آدم می ماند . یعنی مثلا در کردستان برف می آید و بهار می آید بنابر این تاریخ ها دقیق نیست . برا ی ما 5 شنبه خیلی مهم بود زیرا روز جمعه فرداش بود و ما می توانستیم تا ساعت 8- 9 صبح بخوابیم . ساعت مچی مفهومی نداشت زیرا در عین حالی که وقت بچه ها تا شب پربود ولی زمان در آنچا علافی و وقت کشی بود . فرماندهان و مسولان هم عموما در شبها تا دیر وقت جلسه می گذاشتند و روزها را می خوابیدند . میکنند با گفتن اینکه چیزی نیست خبر را تکذیب کنند . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آه چه عمرم تلف شد وقتی که بیاد می اورم زمانی را که باید در کنار کسی که دوستش داشتم دست در دست براوج اسمانها ی آبی خیال پر می کشیدم جائی که تصورش هم جرمی بزرگ بود جائی که دوست داشتن ممنوع بود "برادر" با "دوست داشتن" تضاد داشت آنجا که جاسوسی همرزمت رمزپیشرفت تو بود جایئ که نفرت تولید می شد به ما می گفتند که با جوانان دیگر در ایرا ن و جهان تفاوت داریم. آمدم آمدن که نبود گریختن از جهنم بود سا لها گذشت خود را بازیافتم و تعریف زندگی را دوباره نوشتم زندگی چیست ؟ شاد بودن شاد کردن آدم بودن مهربان بودن ونرنجانیدن جایی که خود باشی نه آنکه پیروکسی باشی آه افسوس که عمرم در اشرف هدر رفت چه کسی جبران خواهد کرد؟ چه گونه برگردانم عمرتباه شده را می نویسم با سلاحم ؛قلمم و خاطراتم و نبش قبر می کنم رهبر دروغینم را که همه را به دیناری و دلاری فروخت و ما را از اروپا تا کانادا برای دیدن دیسنی لند که زندانی بنام اشرف بود فریفت و برد و از ما کارتونهای آدم آهنی برای جنگ ساخت واز نمایش ما برای خود کاخی ساخت که به او وفا نکرد کاخ ظلمی که بر خون مجاهدین مردم ایران مردم عراق بنا شد و بر نا آگاهی استوار بود کاخ از بتون بود
وقرار بود جان رهبر را حفظ کند وورود اندیشه رامانع شود چه خام خیالی
من از بهار مینویسم تا جبران عمر خود کنم تا آیندگان بدانند چه ارزان فروخته شدیم و چگونه رجوی دشمن شکوفه های بهاری بود و شکوفه ها را قبل از باز شدن از شاخه کند شب پرستان رجوی تا کی می توانند بهار را به زنجیر بکشند و سمیه را همچنان در اسارت نگه دارند زمستا ن رفتنی است مسعود به زباله دان تاریخ پرت شده است بهار آمده است و جبران عمر من خواهد شد منتظر بازگشت پرستویمان به خانه خواهیم ماند سمیه خواهد آمد همراه دیگران و بهار را درمرگ زمستان جشن خواهیم گرفت و به رجوی خواهیم خندید ما همه را دوست خواهیم داشت و عشق فصل مشترک ما خواهد بود |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
" ت" بی دسته و "طی " دسته دار کلاهبردارها ی اورسوراز با لاخره باند دزدان اوروسوراز تصمیم گرفته است که ذره ای از پولهائی را که از صدام گرفته بود و تا کنون خرج تبلیغات در خارج کشور و نمایندگان خارجی می کرد برای کارگران ایرانی خرج کند . سایت مجاهدین در ویدئو کلیپی در مورد روز کارگر از توزیع جعبه های شیرینی در بین تعدادی خانواده محروم پخش کرده است . البته برای ما که توی اشرف بودیم وبرای عربها میز گوسفند درسته می ذاشتیم بعدش پاکت های پول دست آنها می دادیم و امضا از انها جمع می کردیم می دانیم که کل وجود بی وجود برادر بی غیرت مسعود و خواهر بی آبرو مریم با "ت" تبلیغ و تهمت بسته شده است البته نه آن "طی دسته داری " که قبلا در مورد عباس داوری جنایتکار رئیس اردوگاه اسرای فکری اشرف که قبلا براتون نوشته بودم. این فیلم نشان می ده که چرا حرف ما د رمورد دروغهای خواهر و برادر حقه باز در مورد اسرای اشرف مانند سمیه خواهرم که مدتی است دیگر از ش خبر ی نیست درست است آخه یک جعبه شرینی کادو پیچی شده به کارگران دادن عکس گرفتن داره . چون اگر برای خدا و خلق باشه که دیگه از یک جعبه شیرینی عکس نمی اندازند و در بوق و کرنا نمی کنند . دیگه وظیفه هست وقتی از یک جعبه شیرینی اینقدر سو استفاده می کنند تصور کنید من و صدها ناراضی اسیر نوجوان در اشرف در یک عملیات کشته می شدیم چه حالی می کردند این رهبران پدر سوخته مجاهدین و چه سو استفاده ا ی می کردند از مردن ما که بجای این ها بداخل ایران می رفتیم . داستان این جانوری که در اتریش و در خبر ها هست به نوعی با مجاهدین و شخص رجوی تشابه دارد . این پدر بی همه چیز اتریشی که دختر خودش را در زیرزمین به مدت 24 سال به اندازه ای که رجوی بچه ها رادر اشرف اسیر نگهداشته است . زندانی کرده بود و به وی تجاوز می کرده است به همسایه ها می گفته که دخترم به یک فرقه پیوسته و از خانه رفته است .. من از فرزندان وی مراقبت می کنم . داشتم می گفتم دختره به پلیس گفته من به شرطی با شما صحبت می کنم که هرگز قیافه پدرم را نبینم. حالا هر چند رجوی از بچه های اشرف سو استفاده جنسی نمی کرد (نه اینکه در انجا نبود در قسمت براداران بود ) ولی همه را در اشرف به مدت 24 ساله با بی شرفی در بی خبری و در زندان و بدور از خانواده نگهداشته است و جورهای دیگر سو استفاده می کند . هردو یک شیوه دارند و ان هم کلک زدن به مردم برای اهداف شخصی . همین روزها گند اشرف هم در می آید و تمامی جوانان از تجارب تلخشان در اشرف و حقه بازی و فریب کاری های رجوی خواهند گفت. دوستان همراه در طعمه ما – من و بابا م و مادرم و خانواده - هستیم و تا آزادی بچه های اشرف بخصوص سمیه اسیر مان خواهیم نوشت تا آن زمان که همه آنها بفهمند رجوی مرده است و مریم رجوی دارد سر انها را کلاه می گذارد وهمه این ها بازی برای خانم رئیس مریم در قلعه اورسواز هست. با ما باشید و ما را حمایت کنید . باز هم از همه کسانی که مار ا حمایت می کنند تشکر می کنم . استفاده از این نوشته ها با ذکر طعمه نه تنها آزاد هست که باعث تشکر هم هست دستتان درد نکند. |
|||||
|
|||||