تبليغاتX
بچه های گل با کلاشینکف های زورکی
خاطرات سفر از تورنتو تا بغداد .گریه ها و خنده ها . لحظه ها و معرفت ها برای جوانان

سمیه محمدی  2004یا سمیه محمدی 200۷ ُکدامیک واقعی و انسانی تر است ؟

مجاهدین چه بلائی بر سرسمیه  آورده اند ؟ آیا بجز شکنجه سفید و شستشوی مغزی نام دیگری بر این جنایت می توان گذاشت ؟

 

داستان رفتن من به عراق و گیر افتادن در آنجا در سن 5/15 و عدم موافقت مجاهدین با بازگشت من در سال 1999 تا  را 2004 تعریف کردم . البته مجاهدین رسما در این مورد سکوت کرده اند و تا نوشتن این خاطرات ادامه دارد آنها هم سکوت خواهند کرد و گاه گداری در وب لاگ من حرفی با اسم مستعار می زنند و می روند که اتفاقا نشان ازعدم صداقت آنان دارد .

ولی این بار درادامه نامه دوستم در بندم - سینا قابلی -  را برای قضاوت مردم منتشر کردم که می خواست بیاد و حالا هم در خروجی اشرف است و به وی اجازه خروج نمی دهند .

حالا شما را می بر م به 2004 و دو تا نامه از عزیزمان سمیه در اسارت را برای قضاوت مردم ایران و تاریخ منتشر می کنم . ا ز آن روز ی که خانواده  ما اولین نامه را در مورد سمیه داه ایم بعد از 2 سال تمامی مواضع ما یکی است و بر خلاف مجاهدین آسمون و ریسمون را بهم نبافته ایم .

سمیه د راین دو نامه که  در تاریخ 17 اکتبر 2004 در اردو گاه اشرف نوشته است نکات بسیار مهمی را بیان می کند که به خوبی وضعیت درون تشکیلات را نمایان می کند .

 

 

همانطور که می بینید سمیه برا ی سفارت کانادا می نویسد که به من که تبعه کانادا هستند کمک کنند تا هرچه زودتر به کانادا بر گردم " . سمیه می نویسد  "مدت 6 ماه است که  محمد  منتظر ست و درطول این مدت خیلی در  فشار روحی قرار دارد "    

سمیه سپس می نویسد "  قبل از اینکه مشکلی برای من ( محمد ) پیش بیاید کار مرا درست کنند.

 

 

A Few Good Man – 1992 نمی دانم فیلم  را دیده اید ؟

 با شرکت جک نیکلسون سرهنگ پادگان نظامی آمریکا در کوبا و تام کروز وکیل سرباز جوانی که کد قرمز در مورد رعایت ضوابط فرمانبرداری را رعایت نکرده بود وبه دستور سرهنگ ( عباس داروی ) کشه می شود.

سرهنگ تاکید می کنند که سرباز خودش مرده است در حالیکه د و سرباز دیگر به اتهام قتل آن سرباز محاکمه می شدند که آن سرباز در مورد اطاعت از دستور سرهنگ تمرد کرده بود و سرهنگ دستور تنبیه وی را داده بود.

 

براستی سمیه که مجاهدین می گویند مجاهد خلق است  چرا نگران جان من است ؟  در قرار گاه اشرف چه خطری مر ا تهدید میکند ؟ سمیه چرا نگران جان من است که از دولت کانادا بدون اطلاع مسولانش نامه می نویسد و خواهان انتقال سریع من به کانادا می شود ؟  حس و عاطفه  خواهری است ؟ که حس قشنگی است ولی در مجاهدین  که حس  و عشق سالهاست که بدستور رهبری  ممنوع و زندانی شده اند . 

آیا جان من توسط جمهوری اسلامی در خطر است ؟ ولی ما که د رحفاظت امریکا ئی ها بودیم و مسولان می گفتند رژیم هیچگاه جرئت حمله به ما را نخواهد داد ؟

ایا قرار بود در مورد من که اصرار به رفتن داشتم  هم مانند آلاله محمدی 14 ساله  ویاسر اکبری کد قرمز اجرا شود و سرپست کشته شومو مرگ من خودکشی برای خواهر ویا برادر خواند ه شود ؟

 

آایا سمیه دروغ گفته است  ؟ مگر مجاهد خلق دروغ می گوید ؟ البته  مسولان  مجاهدین خلق قلابی فرقه رجوی  که  بدون دروغ   اموراتشان نمی گذرد ؟ 

 کدام سمیه را باور کنیم ؟

آیا برای سمیه محمد برادرش مهم هست ؟ زیرا در مکتب برادر خانواده " مسعود و مریم :"بودند نه خانواده خونی  که مانع پیروزی و سرنگونی .

 

حالا با خواند ن نامه دوم که در همان روز 17 اکتبر 2004 خود سمیه به دولت کاناد ا در همان روز نوشته است  می پردازیم و  جواب سوالات بالا را می یابید .

سمیه خواسته است :

 که دولت کانادابه وی کمک کند که  به کانادا نزد خانواده مان  برگرد . سمیه به روشنی می نویسد در اینجا ( اشرف ) پاسپورتم را گرفته بودند و  امکان تلفن زدن هم  نبود که خودم برای سیتی زنی کانادا اقدام کنم .

 

 

 

با خواندن این دونامه و نامه سینا قابلی و اسارت من شکی باقی نخواهد ماند که حداقل در سال 2004 شرایط خوبی در اشرف نبوده است و جان من در خطر بوده است . سینا هم می نویسد اوضاع خوب نیست . خوب ما همه که در موقع حمله آمریکا در قرار گاه علوی در آماده باش کامل نظامی بودیم واز نظر روحی هم حاضر بودیم که هم با آمریکائیان بجنگیم از آن جنگها که یادشان نرود و یا با رژیم پس ما از مردن نمی ترسیدیم از جنگیدن هم نمی ترسیدیم اصلا مارا گلادیاتور برای چنین روزهایی به مدت 5 سال تربیت کرده بودند .  پس چه چیزی جان ما را در خطر می انداخت ؟

 

آن زمان که رابطه ما با آمریکائی ها خوب بود . اسلحه هم در کنا رو گوشه اشرف قایم شده داشتیم و هنوز هم داریم  که تحویل آمریکائی ها نشده است .

 

بین 2004 تا 200۷ چه اتفاق جدیدی برای سمیه افتاد ه است ؟

 

از 2004 تا 200۷  تغییرات زیادی در سمیه عاشق خانواده امان  ِ عاشق بابا و مامان و من و مرتضی و حوریه خواهر کوچکمان اتفاق افتاده است .  سمیه ای که مجاهدین به زور ( نه فیزیکی ) به تلویزیون می آورند و به بابا فحش می ده و می گه همسایگان اشرف خوب شد که بابا و مامان را زدند (  هرچند  اشرف در بیابان ها تا کیلومترها همسایه ای ندارد ). البته این ویدئو را بعد از یک روز ازتمام سایتهایشان برداشتند  زیرا برای مجاهدین جواب عکس داد.

 

هر کسی میداند که اوضاع مجاهدین هر روز در عراق بدتر می شود . حداقل 850نفر از مجاهدین در این مدت چند سال جدا شده اند . در حالیکه در 2004 شاید من تنهاکسی بودم که به همت بابا نجات پیداکردم .

 رجوی که 5 سال است فرار کرده رفته خبری ازش نیست .

مریم رجوی که هنوز در فرانسه دستگیر نشده بود در آن سال 2004 و پرونده علیه انها نبود .  حالا درگیر پرونده  در دادگاه فرانسه هست .

 عراقی ها و دولتش خواهان اخراج انها هستند . 

احتمال حمله آمریکا به ایران بسیار کم شده است و بنابر این استفاده از مجاهدین به عنوان سربازان خط شکن سربازان آمریکائی به صفر رسیده است  . ارتباطات  با بیرون هم که در اشرف یکطرفه هست و شدید ا در کنترل مسولان اصلی هست.

 

 

. بابا – مامان –من چی میگیم . سمیه را به یک منطقه ازاد ببرید خودش تصمیم بگیره . وقتی با ما بود شدید ا می خواست به کانادا بر گرده چی شد ه که از 2004 به مرور که تماسهایش با ما قطع می شه و منبع خبری وی سیمین بورچی جاسوسه رجوی در کانادا میشود . سمیه  که مدارک قانونی اش توسط مجاهدین گرفته شده است و از روی عمد آنها تمدید نشده تا  امکان برگشتن سمیه بسوزد . یک شیوه بسیار نامردانه توسط مجاهدین که بطور عادی برای همه اجرا می شد . .

یعنی با حساب دو تا دوتا 4 تا  (که البته درتشکیلات مجاهدین می شه 3 تا و چرا هم نداره چون رهبری گفته .) می شود گفت اوضاع مجاهدین هر روز قمر در عقرب تر میشه . پس چی میشه که سمیه می آد تلویزیون و یکهو فدائی رجوی می شود و علیه  خانواده خودش شمشیر می کشد . ما مگر چه خواسته بودیم ؟

 

 یک سوال از خودتان بپرسید ما که  جواب را می دانیم

 

آقا ، خانم . برادر ، رفیق /کافر/ مسلمان/ یهودی/مسیحی / هر چی که هستی و هر چه را که می پرستید  

خدا / محمد  عیسی / موسی /  شمر / رجوی / هر که را قبول داری از خوت بپرس این تغییر رفتار و بر خورد  سمیه که با ما ارتباط نداشته است غیر از شکنجه سفید و مغز شویئ و مخ کار گیری توسط مجاهدین دراشرف  چیز دیگری هم نام دارد ؟ چرا که سمیه ای که خانواده اش را عاشقانه دوست داشت  با نفرت ازآنان یاد کند ؟

ما چه جرمی کرده ایم ؟ سمیه چه گناهی کرده است که گیر شما افتاده است .  ولش کنید/رهایش کنید  بیاد بیرون . این قدر مردم آزاری نکنید . آبروی خودتان را برده اید . تف و لعنت پدر و مادران را بیش از این بر ای خود نخرید . شما برای مردم مبارزه می کنید یا بر علیه آنان

هفته دیگرحجت را برای شما منتشر می کنیم تا بیش از ین بدانید که اشرف اسارتگاه جهنمی است . باتلاقی جهنمی که جوانان خوب را می سوزاند .

 

 

 

 

 

 

من و سمیه در اردوگاه اشرف - از مواردی معدود که توانستم با سمیه باشم

+ نوشته شده در  2008/3/16ساعت 19:20  توسط محمد محمدی  | 

 

 

 

.

د راردوگاه اشرف  کسی جرات ابراز نظرغیر از نظر رهبری ندارد

 

 

.این مدارک و مطالب را برای قانع کردن کسی نمی نویسم . مردم معمولی که  وابستگی حزبی نداشتند بهتر و زودتر مجاهدین و آخوندها را شناختند  .

اگر کسی می خواهد هوادار رجوی باشد  این تصمیم شخصی است ولی وقتی از جان کسی دیگر مانند سمیه مایه می گذارد انوقت نمی شه ساکت ماند و اجازه داد که سیه چاکان رجوی سینه  دیگران را برای رجوی بدرند .

عند بی معرفتی است  که در حالیکه پاس اروپائی و کانادائی و امریکائی دارندو در امن و امان هستند و مشکل   مالی هم مانند ایرونیهای داخل ندارند و عمرا هم  حاضر نیستند به عراق بروند ولی سمیه و دیگران را زیر فشار اخلاقی می گذارند که اگر شما بیاد بیرون از عراق ، رژیم پیروز می شود و از این جفنگیات . این آدمهای بی معرفت دو رو گلوی مخالفان رجوی را به عنوان  مزدور پاره می کنند .

 

این ها را برای نجات جان سمیه و دوستانی مانند سینا قابلی و حنیف امامی که می خواستند اشر ف را ترک کنند ولی تا الان این شانس رانیافته اند می نویسم . و مطمئن هستم  بدرد نوجوانان و جوانان ایرانی  در آیند ه  می خورد . به عنوان یکی ا ز جوانترین میلیشا ها که شانس داشت زود تر ار اسارت در اشرف نجات پیدا بکند و بعد از سالها  تجربه تلخ خودش را  و گرفتاری ها و مشکلات روحی خانواده را  که از مجاهدین  دیده ایم  برای مردم بنویسد  تا بعدی ها بفهمند چطوری جوانان در بین اخوندها و مجاهدین که زورکی می خوان ما را به بهشت ببرند گیر کردند و عمرمان تلف شد.

اقا درد دل زیاد شد . مجاهدین می گن سمیه خودش نمی خواد بیاد . همه بچه ها انجا نه تنها داوطلبانه که عاشقانه برای مسعود و مریم مانده اند و تکان هم نمی خورند.

 

 الان یاد جوکی افتادم که یک مربی ژیمناستیک خارجی در ایران بوده در بازار اهنگرا می بیینه که یک شاگردآهنگرداره چند بار معلق می زنه .خارجیه به  مرد می گه  بیا توی تیم ما برای ژیمناستیک جهانی با این همه استعداد . کارگر نگاهی می کند مرتیکه تو هم اگر چکش را زده بودی به .. مت 6 برابر بیشتر از من معلق زده بودی .

یعنی که  بچه های اسیر در اشرف  چاره ای ندارند که بگن که ما اونجا در اشرف عاشقانه ایستاده ایم . والا داستان دیگری در اشرف در زیرزمین هست که تفاوت اساسی با شکل و ظاهر و آنچه که مسولان می گویند داره .

 

  از سینا قابلی دوست خوبم که امیدوارم مردم دنیا کمک کنند زودتر از اشرف نجات پیدا کنه- نامه ای می آورم . این نامه مال 5 سال پیش هست که تازه صدام سقوط کرده و رجوی هم فرار کرد. یعنی مال 30 شهریور 82 و 20 سپتامبر 2003 .

سینا الان چند ماهی است در خروجی اشرف نگهداشته شده است اجازه خروج به وی را  نمی دهند .

مادر سینا سالهاست که  در اشرف هست و نمی دانم موضعش چیه ؟  پدرش در سوئد قبلا مثل صدها نفر دیگر هوادار فعال بوده است و شنیدم که  دیگر نیست . سینا پ در جریان جنگ خلیج فارس 1991 – از عراق به سوئد پیش یک خانواده دیگر طرفدار فرستاده شد . سینا را سال  98  در طرح جوانگرائی مجاهدین با دوز و کلک بطور موقتی آوردند و آموزش نظامی دادند / سنیا  هم مانند من وقتی که 15-16 ساله بود قربانی خودخواهی رجوی شد تا جوانیش را برای  جبران  پیری مسعود مانند همه ما جوانها تلف کند .

 

محسن ( ابوالقاسم رضائی ) از حزب اللهی های چماقدار مجاهدین در اشرف که بعد از جنگ جزو انانی بود که   می گفتند  ما  اهل کوفه نیستیم / مریم تنها بماند ما میرویم به  پاریس /مریم تنها نماند . آنها  عقب نشینی موقتی کردند که الان شده 5 سال نا قابل  .   این محسن که میلیشا -باهاش اصلا حال نمی کردن و بدشون می اومد و حالا هم در پشت جبهه در فرانسه هست /به پدر سینا که می خواسته به پسرش برای خروج از اشرف کمک کنه گفته که تا وقتی مطمئن نشویم وی علیه ما حرفی نمی زنه اجازه خروج نخواهیم  دادو تو هم در خروجش و بردن وی به سوئد کاری نکن.

نمی دانم بابای سینا از جریان اشرف خبر داره یا از مجاهدین می ترسه که برای سینا کاری نمی کنه ؟

 

 

نمونه دیگر دوست خوبم امیر وفا یغمائی است که علیرغم تمامی بلاهائی که مجاهدین در اشرف به سرش آوردند و  پدرش از رده های بالای مجاهدین و شورا بود دو سالی را در کمپ آمریکائی ها  گذراند تازه وی پاس سوئدی داشت . گویا  مجاهدین به پدر وی هم فشار زیادی آورده بود ند که به امیر کمک نکند . 

خوشبختانه امیر در سوند هست ولی همچنان از ترس مجاهدین ترجیح می دهد سکوت کند که بنظر من در این شرایط سکوت وی کمکی به نجات جان دوستان مشترکمان در اشرف نمی کند ولی جان عزیزاست و کسی را نمیشود بخاطر سکوت برای حفظ جانش سرزنش ک

 

امیربا اینکه باباش از دوستان شخصی رجوی بود این بلا را سرش آوردند حالا بابا ی ما –( من وسمیه )  که این

قدر با رجوی رفیق نبود را توقع دارید به سمیه اجازه بدهند خارج شود و  در برای خودش تصمیم بگیرد و در آزادی  آینده خودش را انتخاب کند

 

نامه سینا گویا تر از هر سندی  است که در اشرف  خفقان هست و از پادگان سربازی هم بدتر است  .   تنها در زندان   و اسارت  هست که آدمها  مخفیانه نامه می نویسند و آنرا مخفیانه به خارج می فرستند  تازه همه جیز را واضح ننوشته چون می دانست بابام هوادار هست . توی  زندان هم نامه معمولی را کاری ندارند . یادتون باشه که آون روزها آمریکائی ها  تک تک اعضا ی اشرف را بازجوئی کرده بودند . یعنی تقریبا همه چیز را در مورد مجاهدین  می دانستند.

این نامه ها نشون میده که  چطوری مسولان مجاهدین بجای اعضا تصمیم می گیرن و در رد وبدل شدن نامه بین خانواده ها و اعضا موش می دوانند . موش اساسی . چرا ؟  چون با خونواده مشکل دارن . چون دستشون رو میشه که خالی بند بودن.

 

این نامه را سینا مخفیانه بدون اطلاع مسولان سازمان نوشته بود وبه من داد که از بابا م  بخواهم که آنرا به دست  پد ر ومادری که وی را در سوئد نگهداری کرده بودند برساند .از این نامه ها  کم نیست ولی حال و هوای  اشرف را نشان می ده.

/

متن نامه سینا قابلی

 

سلام

امیدوار هستم که حالتان خوب باشد! راستش من فقط می خواستم یک چند تا چیز فقط بگویم . می خواستم بدونم که ایا آن 7-6 نامه قبلی که براستان فرستادم دستتان رسید یا نه ؟.   ایا جواب نامه را دادید یا نه . من همچنین یک نامه بای پدرم دادم که به آدرس شما بود ایا آن نامه رسید و یا اینکه اگر رسید به او دادید یا نه ؟

در نامه هایم برای انیکه بدانید نوشته بودم که موقعیت پناهندگیم در چه نقطه ای است و چکار می شود کرد. زیاد بحث کرده بودم سر موارد مختلف . 6 نامه بودش . مثال درخواست 300 دلار یا یورو  کرده بودم  که برایم بفرستید.  واقعا نیاز دارم . وقت هم ندارم .قول می دهم که پول  و بدهکاری شما را پس بدهم . هیچ نگران نباشید . ولی فوری هستش.  در حد الا مکان سعی کنید با پست نفرستید و به کسی بدهید  که اینجا می آید با خودش بیاورد. ولی حتما تاکید کنید که آن نفر حتما خودم را ببیند. و به خودم بدهد و اگر نتوانست من راببیند به کسی ندهد و با خودش برگرداند. .

 چون احتمالا نتواند ما راببیند چون ما را نمی گذارند کسی را ببینیم .

 آن نفر بایستی درخواست دیدنم را بدهد .  اگر دادی حتما جواب نامه ام را بده و بگو نامه هایم رسیده یا نه ؟ و ایا نامه پدرم رسید یانه ؟

در ضمن جواب این را هم بده که آیا پدرم شهروند ( سیتیزن) هستش یا نه . این مهم هستش!. در ضمن اوضاع داره کمی خطرناک می شود .  من نیاز فوری به مواردی که گفتم دارم !

 با تشکر در ضمن شماره تلفن پدرم را و آدرسش را هم بهم بدهید ! اگر موبیل دارد آن را هم بدهید !

 

 

                                                                         قربانتان

 

                                                                         سینا قابلی

 

هیچ آدم با وجدانی نیست که این نامه را بخونه و بگه  درون مجاهدین  آزادی هست  وقتی که نامه ها سر زا میرن . سینا که از بچگی با مجاهدین بود ننه باباش و ننه و بابای تشکیلاتی اش هم مجاهدبودند خوب چرا ناراضی هست ؟ مبارزه که زوری نیست اگه مبارزه ای باشه . در اشرف سرمسولان کلاه می ذارن مسولان سر بجه ها با وعده وعیدهای الکی که بمون دو ماه دیگه کار رژیم تمومه . توی ایران همه سر هم را برای یک لقمه نون کلاه می ذارن .

من نمی دونم بابای سینا چه فکر می کنه هواداره یانه  مسئله من نیست ولی سینا برای من مهم است خودش و مرامش . میخواد بره سوئد هوادار مجاهدین باشه یا نباشه به من ربطی نداره .

 

بقول اینجائی ها ای دونت کی ر I don't care at all

اهمیتی ندارد . می تونم تصورکنم لحظه ای که بابای سینا بره دم اشرف و بخواد سینا راببره آنوقت سینا و باباش می شن مزدور و مامانش را هم مجبور می کنن مثل سمیه بیاد تلویزیون به سینا و همسر سابقش فحش بدهد. بعدش می گین بابای سینا اومده بود موشک بزنه به یک جائی ولی ما فهیمیدیم .

 

توی این نامه که کاشکی بابا زودتر آنرا منتشر کرده بود یک چیزی هست و آن اینکه جوانانی هستند که نمی خوان آنجا در اشرف باشند ولی مجاهدین بزورنگه داشتشان . و  این را وکیل مفت خور مجاهدین در کانادا به خوبی می داند زیرا مجاهدین گاو شیردهی هستند که پول یا مفت صدام را بر باد می دهند تا ثابت کنند که سمیه داوطلبانه د رعراق مانده است و اوضاع در اشرف بسیار خوب هست د رحالیکه صدها نمونه مانند من و سینا در اشرف هست و قاضی برعلیه مجاهدین رای خواهد داد.

اینقدر خودتونو ضایع نکنید . خالی نبندید . بجه هارا ول کنید بیان بیرون هر جا می خوان برن.  این اول نامه ها هست تا بحال هم هیچ جائی منتشر نشده .

این مجاهدین از بس خودشان خالی می بندند و بلوف می زنند فکر می کنند ماهم مثل اونا هستیم .

ما گفته باشیم . خودتون شروع کردید حالا هم بخورید نوش جونتون

+ نوشته شده در  2008/3/13ساعت 16:27  توسط محمد محمدی  | 

بابا آب داد

 

مامان محبت  داد

 و عشق را

بابا کار کرد

مستقل بودن را یاد داد

مادر هم کار کرد

ما را با سختی

و لی با شر افت بزرگ کرد.

 

 آغوش مادر همیشه پناهگاه ما بود

 و شانه ها ی مردانه بابا

جایی برای

 گریستن و آرامش بود .

 

 مادر جانش را  می د اد

بابا جانش را فدا می کند

تا ما زنده بمانیم

تا سمیه برگردد.

 

افسوس

و با رویای آزادی مردم ایران

بابا

ما را به دست کسی سپرد

 که با محبت

و

عشق بیگانه بود

 کسی که ما برایش جاده صاف کن

و خنثی کننده مین بودیم

چه خیال خامی

برای " برادر " مسعود

و " خواهر مقدس!!؟" مریم

ما یک ابزار بودیم

نه یک انسان.

 

 و از ما  آدم ‌آهنی ساخت

تابرادر بر علیه خواهر

 

دختر علیه مادر

زن علیه همسر

مستانه تیغ بگیرد 

واز پشت بر دوست خنجر زند

خنجری که دسته نداشت

ودست خود می برید

و تیغه اش کار صدام بود.

 که دشمن ما .

 

رجوی

دروغ گفت

ودروغ یاد داد

 

مزدوری کرد

و مزدوری یاد داد

بجای عشق

نفرت یا د داد

بجای گفتگو

گلوله  یا د داد

 

و آن زمان 

 که نیاز به پناه آوردن ما بود

قبل از همه خود در پناه  ابلیس

پناه گرفت و

ناپدید شد.

گفتند

روزی خواهد آمد

اما چه سود که

بر ما چه رفت.

 

رجوی

ما را فروخت

بیچاره تاجر خوبی هم نبود 

زیرا 

روحش را ارزان  فروخته بود .

و لعنت خلقی را

تا ابد برا ی خودخریده بود.

 

رجوی که با عشق بیگانه بود

و دشمن خانواده بود

روباهی بود

که در لباس میش

بر رمه نسل انقلاب

زد و

 بردندان گرفت وبرد

و در اشرف اسیر کرد.

 

رجوی

خیانت را رواج داد

وبی اعتمادی را

سایه گستر کرد

ولی

کجاست که ببیند

بهار می آید

درختها جوانه خواهند زد

 

واشرفیان آزاد خواهند شد

و زخمهای خلق قهرمان ایران

مرهم خواهد شد

 

آن زمان که انسانیت

 بر مکتبیت  

برتری خواهد داشت

و شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند

سرود رسمی ما خواهد شد

و  رجوی در موزه مردم

د رکنار ستمگران

آینه عبرت تاریخ خواهد شد .

جام حهانی فوتبال در فرانسه - زمانی که بابا م خودش را برای رجوی می کشت . آنوقت مجاهد محسوب می شد و حالا مزدور

 

 جام جهانی کشتی در نیویورک - بابام نفر اول سمت راست . بابام اولین نفری بود که توسط

پلیس نیویورک  بخاطر شعار برای رجوی و  علیه خمینی به بیرون از سالن برده شد

 

.فکر می کردیم برای آزادی مردم ایران مبارزه می کنیم نمی دانستیم  روزی خواهرمان را به اسارت فکری می گیرند و وادارش می کنند علیه ما صحبت کند.

 یکی از دروغ گوئی های مجاهدین و رجوی این است که به سابقه افراد در کمک به رجوی هیچی نمی گن فقط وقتی از آنها فرزندا را بخواهی میشوی مزدور وزارت اطلاعات.

 فی الواقع اگر رجوی چیزی شد (  هر چند از اولش پخی نبود ) بخاطر فداکاری ها و تلاشهای هواداران بود ولی جقدر بی شرف است رجوی که هر کس را بله قربان گو نیست متهم می کند 

 

+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 11:57  توسط محمد محمدی  | 

 

داستان عبرت انگیز دستگاه  رجوی و مجاهدین این است که آنها ۵ سال است  دنبال یافتن برادر مفقود شان مسعود رجوی و عقل کل دنیا هستند و هنوز از وی خبری ندارند بعدا ادعای  اطلاعات دقیق و دست اول دارند .

آیا از خودشان نمی پرسند چطوری پدرم - مصطفی – و مادرم به عراق رفتند و شما متوجه نشدید ؟ بعدا که آنها مصاحبه کردند و رد آنها را در بغداد پیداکردید  ودر آنجا آدمکش اجیر کردید که  آنها را را بکشید ولی  نتوانستید.

 

 چند ی   است که آنها  برای حفظ جان خودو مادر  مان که به کانادا  بر گشته ا ند شما خبر دار نشدید تا اینکه همین دیروز ُُ-  زن و شوهر تروریست و آدم فروش رجوی - بابا را در فروشگاه می بینند . . باند عقب افتاده و منفور ایرانیان ُ ـتازه فهمیدند که آنهابر گشته اند . این است که  یکهو  شیر شده اند ...

 وکیل سازمان اعلامیه می دهد و  مدعی می شوید که ما را  شکست  دادید .   اگر در مورد بابا  و ما راست می گویید  چرا در کانادا مدارک تان را به  وکیل تان نمی دهید  تا علیه ما اقامه دعوی بکند ؟

. چرا مدار ک را برای اعضا و هواداران صادقتان منتشر نمی کنید  ؟. 

 

شکی نیست که دروغ می گویئد . اصلا بند ناف مسعود رجوی را با دروغ بسته اند .

وکیل مجاهدین  چه در کانادا و چه در هر جای دنیا باشند -  دستش به خون تمامی اعضا و هوادارانی هست  که بدست رجوی کشته شده اند

آنها  اخلاقا  در تمامی اعمال ضد انسانی   مجاهدین نظیر انتقال جوانان زیر سن به عراق و اموزش نظامی و نگهداشتن آنان علیرغم میل خودشان و اعزام آنان به عملیات نظامی که با عث کشته شدن و معلول شدن آنها شد  شریک هستند .

 

وکیل بی وجدان و مجاهدین بی وجدان تر -  با فریب کاری می خواهد بگوید که سمیه 18 ساله بوده است که به عراق برده شده است .

اگر سمیه 18 ساله بوده است پس آن ورقه رضایت نامه به امضای پدرمان چیست  که به دادگاه عراق ارائه کرده اید؟ از یکطرف در تلویزیون دستگاه قضائی عراق را مسخر ه می کنند از طرف دیگر چند تا وکیل استخدام می کنند تا حکم  سه  تا ضد بشر را بر گردانند . البته دراین مورد به روی خودشان و به اطلاع هوادارنشان هم نمی آورند . زیرا ادعاهای آنان را باطل می کند .

خودتان را احمق گیر آورده اید مردم فکر می کنند و عقل دارند .

 

 نه تنها سمیه 18 ساله نبود بلکه  من 15 هم  ساله بودم که به عراق رفتم و همان هفته اول خواستم که برگردم .و مجاهدین نگذاشتند و من دولت کانادا را مسول رسیدگی به گروگان گیری یک کانادائی توسط مجاهدین می دانم .

  

این اعلامیه ها هر چند  فقط مصرف داخلی برای مجاهدین دارد و الا سمیه زیر سن  قانونی بوده است .

سمیه در آن سالها می خواست بر گردد و در این کار به بابا التماس هم می کرد .

 

 

این عکس سمیه در موقع رفتن در فرودگاه واشنگتن هست . بسته ای هم که دست سمیه هست برای با بک صفا  هست . 

 

  

کسی از اشرف بیرون نیامده مخصوصا خواهران مگر اینکه زیر فشار روحی و روانی و اخلاقی قرار گرفته است . فشار فیزیکی هم  بوده است  .

 

در مورد  سمیه هم همین هست و اگر وی نمی یاد - نمی تواند بیاید چون پاسپورت ندارد . اینکه  سمیه می گه من نمی آم کانادا مگه اون پاسپورت داره که بتونه بره جائی  ؟  مجاهدین روغن ریخته وقف امامزاده کاخ سفید  می کنند .

 

این شیوه مجاهدین است که تمامی امکانا ت افراد را عمدا می سوزانند تا آنان راه بر گشتی نداشته باشند .

از انجاکه مجاهدین پاسپورت مرا برای آوردن بچه های نوجوان دیگر از اروپا و آمریکا استفاده کرده اند اسم من در لیست سیاه دولتهای اروپائی و آمریکائی هست   این عمل اگر کلاهبرداری  نیست پس چی هست ؟ ب یک عمل غیر انسانی و کلاهبرداری دیگر مجاهدین بدون اجازه من بوده است .

 

 خوب من هم برای اینکه دلم خنک بشه می گم اروپا نمی رم. ولی  به من اجازه ورود نمی دهند .  خودم را که نمی توانم گول بزنم.

 اگر سمیه 1 در هزار بداند  مدرک قانونی برای سفر به یک کشور اروپایئ را دارد  پریروز آمده بود بیرون و  نه حتی یک دقیقه دیگر.

 سینا قابلی که آن موقع همسن من بود  ( 15 ساله)  . سینا الان چند ماهی است که در خروجی اشرف قرار دارد و لی مجاهدین به وی اجازه خروج نمی دهند و به پدر وی گفته اند باید مطمئن شوند وی در اروپا خاطراتش را نمی گوید زیرا بر علیه  مجاهدین خواهد بود و اینکه وی را مانند صدها جوان دیگر علیرغم میلشان  در آنجا نگه داشته اند .

بجای پول دادن به وکیل مفت خور تان  ، این پول را خرج مردم ایران بکنید .

سمیه را و دیگر جوانانی را که زیر سن آوردید از اشرف آزاد کنید .

 شما صد ها هزار دلار برای پروند ه سمیه در عراق و کانادا خرج کرده اید و تا میلیون هم خواهد رسید اگر ریگی در کفشتان نیست رقم ها را برای هواداران منتشر کنید تا بفهمند مجاهدین برای اهداف غیر انسانی و فامیل کش خود  از خرج میلیونها دلار پول خودداری نمی کنند .

 وکلای رجوی در عراق رضایت نامه پدرمان و رضایت نامه جعلی مادرمان را به دادگاه عراق برده اند و در انجا گفته اند که سمیه زیر سن بوده است و لی اجازه پدرو مادرش بوده است ولی در کانادا می گویند که سمیه 18 ساله بوده است .

شما چقدر مردم فریب هستید ؟  

بابا ضرب المثلی را برایم گفت که محمد بنویس پول  ...... دادن  خرج درمان بواسیر می شود . 

کمی آدم بشوید .  سمیه را به بیرون از اشرف انتقال بدهید تا آزادانه انتخاب بکند . البته این در گوش سنگین رهبری تا ن فر و نمی رود .  چون اصلا با کلمه انتخاب و آزادانه مشکل جدی و حساسیت ریشه ای دارند و با آن دشمن هستند زیرا انتخاب آزادانه یعنی علی می ماند وحوضش . مریم رجوی و چند نفر از بادمجان دور قاپ چی هایش در مجاهدین باقی خواهند ماند .

 

 

ما تا یک قطره خون در بدنمان باقی باشد برای آزادی سمیه و سمیه ها از زندان اشرف رجوی تلاش خواهیم کرد و از  تهدیدها , فحاشی ها   (که مریم و مسعود رجوی بحق لایق آن فحش ها هستند   )و دروغ گوئی ها ی مجاهدین  نمی ترسیم و. شکی نداریم که رو سیاهی و خواری به روی  جاسوسان و آدم فروشانی نظیر  سیمین و شهین  و همایون تبریزی خواهد ماند . 

آن زمان که آنها را در دادگاه محاکمه خواهند شد .

 

سمیه  هم روزی خواهد آمد

و می گوید  که مجاهدین بزرگترین دشمنان خانواده و محبت و عشق و دوستی و صداقت بودند .  چیزی که  صدها نفر که از مجاهدین جداشدند خصوصی و یا علنی بیان داشته اند .

سفر پدر و مادرم یک سرفصل در افشای روابط و مناسبات غیر انسانی  رجوی و مجاهدین بود و شکست سنگینی برای این گروه به حساب می آید . 

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/9ساعت 23:23  توسط محمد محمدی  | 

Re: foiled terror attempt by Mojahedin khalgh against 2 Canadian citizens, Mustafa Mohammady and Mahbobeh Hamzeh, in Baghdad

 

Dear Mr.  Day

 

 I wish to draw your attention to the increasing threat against my parents Mustafa Mohammadi and Mahbobeh Hamzeh, who are currently in Iraq, by the Mojahedin Khalgh Organization, a.k.a. MKO.

 

My parents travelled to Iraq in November 2007 hoping to find a way to release my sister, Somayeh Mohammadi who has been kept in Camp Ashraf by MKO since 1998, and bring her back to Canada before some irreversible condition endangers her life and separates us for good. 

 

Since their arrival in Iraq and after their first public statement, about their intention of meeting with their daughter , Somayeh Mohammdy ,and uniting our suffering family after almost ten painful years, we have all become targets of despicable public allegations and defamations by the various mouthpieces of MKO.  In addition to that from their first visit to the location of American forces in charge of the notorious camp, known as TIPF, there was a physical attempt by the goons of MKO to kidnap my parents at gun point.  Though, by the interference of the Americans they did not succeed to carry on with their plan, which was reported to the Canadian Council Ms. Sonia Hooykaas at that time, they never stopped their death campaign against my parents

Full Text

+ نوشته شده در  2008/3/9ساعت 14:58  توسط محمد محمدی  | 

از چپ مصطفی محمدی - اسم این فرد یادم نیست - جلال تقی زاده ۰ فرمانده من  و خودم

-۱۰ شب مانده بود به حمله آمریکا به عراق در حرم امام حسین درکربلا -مارچ ۲۰۰۳

قبل ا ز جنگ افراد سازمان به راحتی به کربلا تردد می کردند زیرا تحت حفاظت ماموران سازمان امنیت عراق بودند و لی حالا جرئت ظاهر شدن د رکربلا را ندارند .

همان شبها بود که مهدی ابریشم چی ( شریف بی شرافت ) با بابا صحبت می کرد و می گفت که  آمریکا حمله نمی کند .

سازمانی که تحلیلش آنقدر میخی باشد که همه  مردم عالم در خیابانهای دنیا علیه حمله تظاهرات می کردند . رجوی و نوچه های چاقو کشش مانند مهدی ناشریف در رویاهای خود بودند .  حالا هم به روی خودشان نمی آرند که چرا باعث قفل بچه ها شده اند و اجازه نمی دهند انها زندگی ازادانه خود را انتخاب کنند .

بعد از حمله هم بچه ها را به امان خدا ول کردند. مریم با دختر مشترکش از مریم و مهدی ابریشم چی و افراد اصلی سازمان در رفتند و به ما گفتند اسلحه ها را زمین بگذارید

 

چه رهبران شجاعی . کاشکی کمی از غیرت اعضای پاتین تر را داشتند.

گویا به مسعود رجوی فرار در حالی که بقیه مردم و اعضای مجاهدین بهایش را می دهند خیلی حا ل میده . این دفعه دومی است که از سربزنگاه تاریخی در می رده یکبار در  سال ۶۰ واین بار در سال ۸۴ از عراق . باید به این مردک مزلف گفت در ۶۰ دنیا تورا نمی شناختند رفتی مقاومت را بشناسانی سال ۸۴ که دیگه بقول خودت شناخته شده بودی حالا کجا در رفتی ؟ نمی شد فقط یک نفر بره لازم بود همه بالائی ها را ببرید گور پدر پاینی ها.

جالب این است هیچ کدام از این آقایون و خانوما که ادعا دارند برای خلق می میرند حاضر نیستند به عراق بیایند در حالیکه بعضی از بچه هایشان در آنجا گیر کرد ه اند و روز شماری می کنند راه فراری پیدا بشه .   و لی پدرم ۶ بار برای نجات من و سمیه به عراق رفته است و این بار هم که دو بار از ترور توسط رجوی نجات پیدا کرد.

براستی چنین رهبری و سازمانی بغیر از بنگاه کلاهبرداری سیاسی چیز دیگر ی هست ؟

به بابا می گفتم اینا حاضرند بچه هایشان بمیرند بگن ما شهید دادیم تا خودشان از خارجیها پول بگیرند

+ نوشته شده در  2008/3/8ساعت 9:26  توسط محمد محمدی  | 

 

 

همانگونه که قبلا گفته بودم تمامی مطالب را راجع به رجوی و باندش منتشر خواهم کرد

 

عکس بابا زمانی که هنوز فکر می کرد رجوی برای مردم ایران و آزادی مردم تلاش می کند. حیف که دیر و به قیمت سنگینی فهمید که رجوی چه انسان بی شرف و پستی است تا وقتی در دستگاهشان هستی تو پسر پیغمبری و خلق قهرمانی . به محض اینکه از رجوی سوال کردی آنوقت می شوی مزدور رژیم.

امیدوارم اینهای که الان به این دستگاه دروغ گو وابسته هستند یادشان باشد از سرنوشت بابام عبرت بگیرند. البته اگر کسی مثل  اسی که  آدم فاسدی هست و پرونده خوبی  بین هواداران ندارد که خوب باید دنبال رجوی باشد بقیه به عکس نگاه کنند تا آینده خودشان را ببینند.

 

 

 

 

از سمت چپ – عکاس ( مونترال )  -امین زمان که در داروخانه مترو دلیوری دارو میکند-  - اهل مونترال- کفاش – مهرداد ترکه – جابر تبریزی –محمد شیخ اندام ( اکبر تورنتو ) نقی شفیعی معروف به اسی لجن -

 

نفر سمت نفر سمت چپ نشسته مصطفی محمدی _( پدرم ) هست

i-

 

َ+mohammd+sheikh+andam(+akbar-+toronto-naghi+shafiei.JPG

 

+ نوشته شده در  2008/3/5ساعت 23:11  توسط محمد محمدی  | 

 

مجتبی نجات بخش-مصطفی محمدی -مصطفی گنجه ای ( فرزند اخوند گنجه ای  - نادر نظیف- شرف 2006_ آن زمان که هنوز بابام فکر می کرد  رجوی  از انسانیت بوئی برده است .  ان زمان ها چون از رجوی انتقاد نمی کرد بابام یکی از نمونه های دستگاه رجوی بود . 

+ نوشته شده در  2008/3/4ساعت 21:13  توسط محمد محمدی  | 

در سال 2004که هنوز دست بابام برای سازما ن رو نشده بود و در اشرف رفت وآمد داشت . وی توانست در یک عملیا ت بسیار پیچیده از تاسیست أبرسانی اشرف عکس برداری بکندو آنرا مخفیانه به کانادا ببرد  تا با طرح انفجار آن  در سال 2008 جلوی پیروزی های رجوی را بگیرد . 

نیلوفر مسول سمیه هست   در حال مواظبت ویژه از پمپ آب جالیز های  "سرکاری " در قرار گاه اشرف.

 

رجوی بعدها دلیل  اینکه چر ا خودش را از اشرفیان قایم کرده است   میزان وابستگی و علاقه اش به همین پمپ چاه  سرنگونی است .

البته دوستان هوادار و زمیندار خدا ی نکرده  شک نکنید که در اشرف هیچ کاری  انجام نمی شود الا در راستای سرنگونی . 

 

به برادرهم شک نکنید که خونتان حلال می شود و با همین پمپ آب ِ خواهر صدیقه می زنه توی سرتان که  ایمان بیاورید به برادر و خواهر و خالی بندی هایشان

+ نوشته شده در  2008/3/3ساعت 17:43  توسط محمد محمدی  | 

 

پلیس تورنتو ، همایون تبریزی وابسته تروریستی مجاهدین در تورنتو

را به اتهام ضرب و شتم و تهدید به مرگ مخالفان رجوی ، دستگیر کرد

 

 

بنا بر اطلاع پلیس تورنتو –کانادا – همایون تبریزی که از اعضا و وابستگان گروه تروریستی رجوی هست که اخیر ا برای ماموریت های سازمانی از عراق به کانادا اعزام شده است  در پی ضرب و شتم و توهین و تهدید به مرگ خانم سهیلانوروزی   برادر شهید سعید نوروزی روز شنبه اول مارچ 2008 دستگیر شد .

 

همایون تبریزی از چماقداران رجوی و از مسولین تشکیلات مافیائی و تروریستی رچوی در ترورنتو در روز

 

چهارشنبه 4 فوریه در ساعت 16:10 در سوپر مارکت " نو  فریل "در تقاطع دان میلز و فینچ  همایون تبریزی  تروریست  وقتی  خا نم سهیلا نوروزی را که در جلوی صندوق مشغول  پرداخت  پول بوده است  متوجه می شود می شود که فردی وی را تهدید می کند که تورا می کشیم  که دنبال کار سعید را گرفته ای . . سهیلا نوروزی دقت بیشتری می کند متوجه می شود که همایو ن تبریزی است . سهیلا نوروزی به وی می گوید برادر من کشته شده است و تو به من می گویئ که چرا خواهان روشن شدن نحوه قتل وی هستم . همایون تبریزی در این موقع فیزیکی به سهیلا نوروزی حمله می کند که با  درخواست کمک از مردم ، همایون تبریزی به خارج از مغازه رفته و در آنجا هم از تهدید کردن خانم نوروزی دست بر نمی دارد . مردم حاضر به پلیس اطلاع می دهند و در این میان همایون اقدام به فرار از محل می کند .  منعاقبا سازمان امنیت کانادا هم به خانوم نوروزی می گوید که با توجه به پیگیری شما در مورد قتل برادرتان , وقوع این حادثه قابل پیش بینی بود

با شکایت خانم سهیلا نوروزی و پیگیری های  حق طلبانه وی ؛ سرانجام پلیس همایون تبریزی را دستگیر کرده است .

 

 

  ضرب و شتم و تهدیدو توهین نیروهای تروریستی و چماقداران رجوی دلیل روشنی بر ماهیت خشونت طلبانه و ضد زن این جریان دارد .خشم  جریان ضد مردمی و تروریستی مجاهدین و رجوی  به خوبی نشان از شکست آنان دارد که معتقد به حذف فیزیکی مخالفان خود هستند.

 

ما  ضمن محکوم کردن حمله به خانم سهیلا نوروزی و هر گونه خشونت ؛ا زمقامات پلیس  و قضائی کانادا تقاضا داریم که ضمن حفظ جان مخالفان مجاهدین در کانادا  ، با محاکمه کردن این  افراد که قوانین کانا دا را زیر پا می گذارند و  شهروندان دیگر را تهدید جانی  می کننند،  پیام روشنی به  رهبران و اعضای این فرقه بدهید که زمان ترور و خشونت  گذشته است و در کانادا جائی ندارد .

+ نوشته شده در  2008/3/2ساعت 14:47  توسط محمد محمدی  | 

سمیه خواهد آمد

 

دیر نیست

 روزی می آید

 که پرستوها به لانه بازخواهند گشت

و پرستوی اسیر ما در ب خانه مان  را خواهد  زد

آن روز که دیر نیست

بهار است

که سیاهی زمستان را شکست داده است

و راه پرواز پرستوها را با زکرده است.

 

دیر نیست

روزی که خورشید ازادی

حصارهای جهل  اشرف را

با اشعه های طلائی اش

ذوب خواهد کرد

 

 و در آن روز نسیم

بذر امید

 بر کویر اشرف خواهد پاشید .

صبح شادی در راه است

بهار پشت در است

 

 این وعده خداست

 

"که به قلبتان امید دادیم "

ولتطمئن لکم قلوبکم

بهار خواهد آمد

  پرستوها آماده پروازشده انن

 

ودر آنروز

که دور نیست

سمیه خسته و زخم خورده

 درب خانه را خواهد زد

در آن روز

مادر کوچه را جارو خواهد کرد

محمد حیاط را  گل خواهد کاشت

و پدر گلها را اب خواهد داد

 

و همه با همسایه ها رقص شادی خواهیم کرد.

 

به همه خواهیم گفت

گفتیم"  یوسف باز خواهد گشت . "

 او می دانست که دوستش داریم  

می دانست که در انتظارش دست به دعا بر داشته بودیم.

 

آه سمیه دوستت داریم

عاشقانه

خالصانه

نه آنگونه که در اسارت

برادر و خواهر دروغین به تو یاد دادند

که با قلب مان.

 بی ریا و صادقانه.

 

 بهار خواهد آمد

سمیه با ما یکی  خواهد شد   

وگرمای عشق خانه

همه دردها و سختی ها

همه نامردمی های  مجاهدین

را ذوب خواهد کرد.

 

سمیه خواهد آمد

زیرا بهار می آید

 

و لبخند بر لبان همه

دوباره نقش خواهد بست .

 

 

بازکن پنجره را

 

پرستوها دسته جمعی

 از سفرزمستانی باز می گردند

نسیم بهاری در راه است

وکسی در می زند.

+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 21:0  توسط محمد محمدی  | 

زن دائی   خبر چین ،منبع اطلاعاتی  رجوی

 

این روزها گروه رجوی آسمان را به زمین می دوزد که آی غربی ها ببینید ا که ما  بچه های خوب و صلح دوست و مظلومی هستیم که این  خانواده محمدی از کانادا آمده اند و پمپ آب ما  را منفجر کرده اند و قرار بوده که به ما موشک بزنند و این را هم منابع خبری ما که در دنیا همتا ندارند می گویند.

هر چند به روایت تمامی فعالین ملی و سیاسی منابع مجاهدین از طریق تونل ها به اسرائیل می رسد در مورد سمیه و خانواده ما منبع اطلا عاتی  رجوی زن دائی سیمین بوجری است  که با جاسوسی و آدم فروشی اش هم باعث اسارت بیشتر سمیه در اشرف شد و هم خودش تا آخر عمر باید پاسخگوی این جنایت و خبر چینی اش باشد و از سوی دیگر هم باعث شد که سرنگونی رجوی تسریع شود و آزادی تمامی اسیران فرقه رجوی نزدیک تر شود .

 

زندائی سیمین  تروریست با آرم انتظامات

گشتاپوی  مجاهدین - نفر اول سمت راست در بلژیک / از آن سفرهای مجانی با هزینه صدام حسین

 

اجازه بدهید به عقب برگردیم ن زن دائی سیمین  بعد انقلاب که مادر بزرگم (که فعلا توسط همین زن دائی بی و چدان مخش کار گرفته شده است) در زندان اوین بود با آنها آشنا شد . سیمین که  دختری نوجوان بود  به جرم هواداری از مجاهدین مانند بسیاری از دختران دیگر توسط پاسداران دستگیر و به زندان افتاده بود.

 

خدا می داند که زن دائی سیمین  به این دلیل به مامان بزرگ درز ندان  حال می داد که فهمیده بود دائی حسن در کاناداهست یا نه  . ما که توی دل اونها نیستیم . برای ما هم مهم نیست ولی برای ادامه داستان مهم است.

 

خوشبختانه بعد از آزادی سیمین ، مادربزرگ  بعد از 1.5 سال ملی کشی ، از وی برای دائی حسن بطور فکسی و پستی  از را ه دور خواستکاری می کند. یک عروسی بدون داماد واقعی .. زندائی  سیمین همراه با جهیزیه اش  همراه با خانواده ما  به ترکیه آمد.  وقتی دائی حسن در ترکیه  گفت که به ما کمک می کند به کانادا برویم .   زندائی رویه اش عوض شد و خاله زنک بازی هاش  شروع شد .

 

مادر را متهم کردکه طلاهایش را برداشته که بعدا معلوم شد که به خانواده اش داده بود که به ایران بیرند. ما  تصاد  با رژیم جایش  را به تضاد  خواهر شوهری داد  ( مادرم محبوبه – خو هر شوهراست ) 

 

قصه را کوتاه کنم.

پای زن دائی که به کانادا رسید با مجاهدین بد شد زیرا خانواده ما طرفدار مجاهدین بودند و و فعال . زن دائی که تحت تاثیر برادرش قرار داشت که اکثریتی بود همش از سازمان بد می گفت و ضد سازمان کار می کرد.

حتی موقع رفتن سمیه هم می گفت داری اشتباه می کنه بره عراق .

 

 

در سال 2003 که مریم را دستگیر کردندومادرم در اتاوای ( کانادا) دست به اعتصاب غذا زدو بابام اقدام به خودسوزی . سیمین که به اتاوا آمده بود به اونها می گفت " شما دیوانه هستید که این کارها را انجام  می دهید  ".   به برادر کوچکترم هم گفته یود بابا و مامانت احمق هستند که برای اینا ( مجاهدین ) اینکار را می کننند وهمان شب به تورنتو بر می گردد.

 

دز نشستهای سازمان رجوی در تورنتو در جلوی مسولین سازمان مثل هادی موشه ( هادی مستوفی ) و علی گودرزی از سازما ن بد می گفت .

 

و اما از انجا که مواضع زن دائی بر عکس مواضع خانواده ما بخصوص مامان هست  آخرین باری که بابام برای آوردن من به عراق آمده بود ؛ زن دائی سیمین هم شد هوادار رجوی . حالا رجوی شده خداش و فامیلش و ما شدیم دشمن و مزدور .  زندائی حسود  حالا شده منبع اطلاعاتی  رجوی . محاهدین هم بر اساس خبر چینی های زندائی سیمین بلغور می کند . سمیه هم در دیدار با بابا و مامان در اشرف در دسامبر 2007 می گه زن دائی سیمین همه خبرهای کانادا واینکه شمامزدور رژیم شدید را به من مرتبا می گه !!! این زن دائی بی معرفت توی دوستان و آشنایان هم در تورنتئو پر گرده بود که بابا و مامان رفته اند ایران . 

حالا متوجه شدید که خبرچین رجوی و منبع صدور اطلاعیه های موشک پرانی و پمپ آب ودست داشتن پدرمن  از کجا آب می خورد.

 

این زندائی سیمین که منبع رجو ی استو خبر هایش هم  سوتی داره  حالا شما می توانید بفهمید که بقیه منابع  رجوی هم چقدر اعتبار دارد  و بر اساس واقعیت و صداقت هست.

 

وقتی که از اشرف آازاد شدم .  برگشتم کانادا زن دائی سیمین خیلی به من نزدیک شد . منو می برد شام بیرون . به من گفت پول بهت می دیم . مادر بزرگ هم00 15 دلار داد ماشین بخرم هرچند این آخرها که فهمید من در کنار بابا اینا هستم گفت 3000 دلار را پس بده. گفتم اولا 1500 دلار بوده بعدش هم بلاعوض بوده مگه نزول  هم میگیرید .

 

زن دائی سیمین د رمورد دو – 3 نفردیگه  از مخالفان رجوی به من میگفت اینا از رژیم پول می گیرند و با پلیس کانادا هم برای دیپورت پناهندکان کار می کنتد. بعد از مدتی شروع کرد به اینکه بابات پاسدار بود ه. بعد ش که ما چیزی نگفتیم گفت  اصلا بیا ما برات خونه می گیریم

. راستش من با پسر دائیها یم خوب بودم .سیاسی هم نبودم . از اینکه رجوی کاری دستم نده هم دوست نداشتم درگی با مجاهدین بشم. زیرا در نشست طعمه رجوی گفته بود باید جدا شده ها را کشت . اصل این کتاب دست یکی از بچه ها ی میلیشا بود .  این جواب ندادن ها باعث شده بود که فکر کنند من در کنار پدر و مادر م نمی ایستم و از ظلمی که در حق اونها و سمیه شده است دفاع نمی کنم

 

اگر این زن دائی سیمین  از خدا بی خبر و فامیل ستیز  که با خبرچینی اش نبود الان  سمیه که عاشق پد رو مادرم بود نه تنها به آنان بی احترامی نکر ده بود بلکه  الان سمیه در کنا رخانوا ده اش بود وزحمت و نلاش و هزینه های مالی  زیاد  خانواده ما که کارگر و زحمتکش است  به در نرفته بود.

 

خدا از سرتان نگذرد که روزگار خوش ما را برای اهداف نامردمی خود را ناخوش کردید.

من -سمیه و بابا در اشر ف- سمیه برای گرفتن عکسهای مدارک کانادا برای خروج کت و شلوار تنش کرده بود.   مجاهدی عند دروغ گویئ و  پد ر سوخته بازی  و دوز و کلک هستند .  لابد بابام زورش کرد ه بود که از ته دل می خند د . مقایسه کنید با فیلم تلویزیونی سمیه

 

 

 ما زن دائی سیمین و مادر بزرگ را به خدا و  روز قیامت می سپاریم .

همان خدائی که رجو ی را رسوا کردو سمیه را به تلویزیون آورد تا آبروی رجوی و جاسوسان وی مانند سیمین برود  ..

 همان خدائی که طرح  ترور پدر و مادرم در بغداد را  نه تنها خنثی کرد  بلکه  با زنده ماندنشان مدرک و مجوز قانونی به دولت عراق داد تا جنایتکارانی مانند عباس داوری و صدیقه رضائی و مژگان پارسائی را برای محاکمه به دادگاه بخوانند. و به خانواده ها ی دیگر راه و شهامت داد که از مجاهدین  مافیا ئی نترسند.

همان خدائی که دست های زن دائی سیمین را رو کرد.

 

روسیاهی به زمستان و  زغال خواهد ماند که هر دو صفت نامردمان مجاهد هست . زن دائی سیمین و کسانی که با دروغ و پشت هم اندازی باعث ادامه جدائی خانواده شدند تا قیام قیامت شرمنده ماو مردم و خدا خواهند بود.

 

شاهنامه آخرش خوش است  آنروزی که سمیه درب خانه مار ا خواهد زد و  به همه خواهد گفت که بر او در اشرف چه گذشت..

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 23:38  توسط محمد محمدی  | 

  •  
  • مریم رجوی در حال دادن گل به جوانانی که قرار بود برای وی کشته شوند . زمانی که خانواده ما سمیه و من را به شما داد فکر نمی کرد شما اولین نفری هستید که از عراق فرار می کنید و برادر مسعود نیز در می رود و ما را به امان خدا می گذارد. تازه طلبکار هم هستید
  •  

تبعید به جالیز و دیدار با رهبری

 

تابستان 2000 بود وسط کلاس های رزم انفرادی و گروهی بود داشتیم تمرین می کردیم که همه بچه های میلیشیا را جمع کردند . به سا لن غذ اخوری رفتیم . توی راه پیش خودم فکر می کردم چی شد وسط تمرین کلاسها را تعطیل کردند . در سالن پچ پچ راه افتاده بود من متوجه نشدم که چه خبر هست. راستش در اشرف خبرها بسرعت می پیچد و البته کسی به روی خودنمی آورد که چیزی شنیده است چون از سین جین شدن در نشست همه واهمه داشتند . آرش رفبعی که فرمانده ام بود صدام کرد و گفت حاضر شو باید بری قرار گاه دیگر کشاورزی . خیلی ناراحت شدم چون بیشتر وقتها بین من و بچه های میلیشیا فرق قائل می شدند . میلیشیا عمدتا به کسانی گفته می شد که پدر  و مادر شان هم در اشرف بودند .دمغ  رفتم اسایشگاه لباسم را عوض کنم . لباسم را عوض کردم و رفتم پارکینگ دیدم همه بچه ها لباس تمیز پوشیدند و هر کس یک چیزی دستش هست ولی روم نمی شد در چشمای آنان نگاه کنم بد جوری تنها افتاده بودم . ایا تا حالا حس کردید که وسط بر و بیابان بین عده ای که همش پائیده می شید و حق صجت آزادانه با بهترین دوست خودتان را هم ندارید و در این موقعیت گیر می کنی کسی هم از دوستات جرئت نمی کند بهت کمک کند . آرش امد و مرا برد قرار گاه 11 که نزدیک بود. شرو ع کردم به تمیز کردن علفها و کندن آنها .

خیلی حالم گرفته شد همه رفته بودند . زیر آفتاب گرم عراق عرق می ریختم و به جان علفها افتادم .  بعد از مدتی آرش اومد و مرا صدا کرد و با ماشین به سمت قرار گاه بر گشتیم .  وقتی رسیدیم آرش به من گفت بدو برو لباس پلو خوری تو را بپوش که نشست خواهر نسرین هست اگرچیزی هم هدیه داری بیا برا ی برادر مسعود و خواهر مریم بیار بدی به خواهر نسرین تا بهش بدهد. 

سریع به سمت اسایشگاه رفتم . دوش گرفتم و لباس پلو خوری پوشیدم و در ساکم یک جعبه ُخود نویسی که به  من هدیه داده بودند ورداشتم چون دیده بودم همه یک چیزی دارند برای خواهر و برادر می برند. چون زشت نشود این را که دوست داشتم ورداشتم و به سمت ارش رفتم . نزدیک ماشین امیر پاکباز- سعید پاکباز دو برادری که هرکاری سازمان کرد نمی توانست آنها را جدا کند . علیرضا حسنی برادر ندا حسنی که در اتاوا خودش را بخاطر کسی اتش زد که اول از همه از عراق دررفت و ما راتنها گذاشت . تازه موقعی هم که آمریکائیان حمله کردند اجازه استفاده از سلاح به ما ندادند.

 

بعد افهیمدم کسانی را که پدرو مادرشان آنچا نبودند را نبرده بودند.  آرش امد و ما را سوار ماشین کرد و بسمت سالن اجتماعات حرکت کردیم . وقتی پیاده شدیم خواهر میترا باقر زاده که فرمانده مرکز ما بود آمد وگفت اگر چیزی برای برادر و خواهر دارید به من بدهید که به خواهر نسرین بدهم که بهشان بدهد . در سان دیر آمده بودیم ته سالن جامان بود . دیدم نصرت –مادر تشکیلاتی محمد ضابطی و مجید محدثین آمد و من را صدا زد و به جلوی سالن پیش بقیه بچه ها ی میلیشیا برد.  داشتم فاکتهایم را می نوشتم چون در نشست قبلی بهمان گفته بودند که فاکتها و لحظه هایمان را بنویسیم. من نمی دونم اینا از لحظه های ما چه چیزی گیرشان می آمد و مجبور مان می کردند هی بنویسیم همیشه هم می گفتند کم است . انگار ی که خواربار است . نه دوست داشتم و نه فارسی بلد بودم که راحت بنویسم .  یکهود دیدم همه دارند دست می زنند جلو را نگاه کردم دیدم .در باز شد ه و مصطفی رجوی ( محمد ذاکری- اسم مستعار) و محمد رضا ضابطی و مجید آمدند و اولش فکر کردم برای آنهاست تعجب کردم . دیدم نه – برادر مسعود و خواهر مریم هم یواش آمدند توی سالون .  جمعیت شروع به دست زدن کرد . من هم احساساتی شدم . همین جوری دست می زدم نمی دانم چرا . شور حسینی همه را ورداشته بود همه روی صندلی ها رفته بودند و دست می زدند و شعا رهاشروع شد .  حس خوبی بود  . دستها محکم و محکم تر می شد . دیدم قسمت جلوی راهرو را باز کردند بچه ها ی میلیشیا گروهی به جلو رفتند .  در صف منتظر شدم  تا به جلو رسیدم . تک تک به سمت خواهر و برادر می رفتیم.  اول پیش خواهر مریم رفتم . خواهر شروع به صحبت کرد ولی آنقدر هول شده بودم که یادم رفته بود حرف بزنم .  فقط سرم را تکان می دادم . روزها و ماهها صبح و ظهر و شب از خواهر و برادر شنیده بودیم برای ما یک ارزوی بود که بهش رسیده بودم. الان که به آن روزها فکر میکنم تعجب می کنم ازسادگی خودم و اینکه این جانورها چگونه ما را تربیت کرده بودند که باید برای ارباب ها ی  خودمان ابراز شادی می کردیم و زبانم بند امده بود .  مجاهدین عند مخ زنی هستند . . خواهر مریم گفت چطوری محمد محمدی ؟ و جیز های دیگر که من اصلا بیاد نمی آورم . اصلا خودم نبودم.   بعد به سمت برادر رفتم و من را بغل کرد و من که هول شده بودم محکم به پشتش می زدم .  یکی از محافظان برادر دستم را از پشت گرفت که نزنم .  محکم بغلش کرده بودم . . برادر در گوش هایم چیزی می گفت و لی من نشنیدم .  دعا می کرد فوت می کرد چیز ی می گفت .  اصلاخودم نبودم.  بعد شروع به دست زدن کردم و به سمت مصطفی رفتم .  مصطفی گفت زیاد دست نزن.  وبیا عقب . همین کا را راکردم و همه بچه های میلیشا امدند و با برادر روبوسی کردند . در ان لحظه نمی دانم هول شده بودم و یا چی بود ولی خیلی احساسی شده بودم .   تا ما را به سمت صندلی ها یمان هدایت کردند .   اونجا هم بازهم دست می زدیم تا اینکه برادر شروع به صحبت کرد . بعدا ز حرف زدن نشستیم و خوب متوجه نمی شدم زیرا از کلمات سختی استفاده می کرد که من نمی فهمیدم .  ولی این را متوجه می شدم که داره در مورد بجه های میلیشیا صحبت می کند .

در مورد اینکه چرا بچه ها را در جنگ خلیج فارس به خارج فرستادند و چرا انها را برگرداندند .  از مصطفی زیاد می گفت که نمی خواست برود و حتی آخرین نفری بود که به خارج فرستاده شده بود .  چند ساعتی این سخنرانی طول کشید . 

برادر و خواهر که رفتند ما برگشیتم به قرارگاه . در انجا مار در سالن جمع کردند و گفتند که لحظه هایمان را بنویسیم . و به مسولمان بدهیم و با اینکه از نوشتن بیزار بود م آنقدر نشئه بودم که فورا مقداری از حسم را  نوشتم .

در آن گزارش نوشتم چه لحظه ای داشتم و چقد ر خوشحال بودم .  و بعد از آن احساس می کردم یک انرژِی  خاصی را داشتم . احساس می کردم در کار و کلاسها ی نظامی قدرت بیشتری دارم انگار که به من مرفین و یا داروی انرژی زا تزریق کرده اند . چون در آن لحظه احساس می کردم می توانم در آن لحظه پرواز کنم . ولی زیاد طول نکشید که دوباره به حال اصلی خود بر گشتم . الان که به اون زمان فکر می کنم هرچند دوست ندارم ولی تا آخر عمرم مخم را مشغول خواهد کرد .  دوباره پاسیو و بی حال.

 

ولی هنوز نمی دانم جرا آن نشست بر روی من و دیکر بجه ها تاثیر داشت . هرچند زیاد طول نمی کشید . شاید هر وقت مشکل ایجاد می شد رجوی برنامه ای می گذاشت تا روحیه به بچه و نیروها بدهد و از این ستون به  ان ستون فرجی حاصل شود . شاید یکی از دلایلی که این همه مدت زمان تمامی اشرفیها علیرغم اینکه ته دلشان می دانند آنچه رجوی می گوید درست نیست ولی این شعبده بازی ها سبب طولانی شدن اقامت بجه ها در اشرف که تقریبا چاره ای برای بیرون آمدن ندارند میشود .

 

وقتی نگاه می کنم 5 سال عمر م تلف شد نمی دانم چه کار کنم ولی من جوان بودم و هستم و امکان شروع زندگی را از نو داشتم هر چند هنوز نیاز اثرات تلخ آن دوران اجباری ونیز داستان سمیه اثرات بدی بر زندگی ما دارد ولی امید ی برای فراموش کردن هست ولی فرماندهان قدیمی اگر جدا شوند چه بکنند . بعد از 25 سال بیایند و کارگری ساختمانی کنند و یا دلیوری پیتزا کنندتازه اگر خوش شانس باشند و به اروپا بروند  .  این نمایش ها برای  این افراد  برای توجیه ادامه اقامت شان  در جاده بن بست  اشرف می دهد. اینها می خواهند که کسی با احساساتشان بازی کند . در اشرف همه می دانند چه می گذردولی چاره ای ندارند جز به روی خودشان نیاورند .

 

بعد از چندماه دوباره زندگی تکراری و اجباری شروع شد . همان بچه ها و همان آدمهای قبلی .      

 

بعد از نشست رهبری نشستهای مختلفی درباره این نشست گذاشته شد که نظراتمان را بنویسیم  و البته باید خوب باشد و تعریفی . اگر نق می زدیم یادگرفته بودم که   بایستی در نشست ها فحش می خوردیم . یک نظرخوب باکمک ارش رفیعی نوشتم . د ردو هفته ای که نشست برای نشست رهبری بود سعی کردم که تعریف کنم تا سوژه نشست نشوم .  تا اینکه دوباره به کلاسهای نظامی بر گشتیم .

 

شکی ندارم که تمامی این گزارشها ی ما موجود هست . کاشکی بجای اینکه این نوشته ها را علیه من و امثال من استفاده کنند یکبار انها را بخوانند تا بدانند چرا هیچ نوشته مخالفی نیست .  اکر این کار شد رجوی دو زاریش خواهدافتاد درهای اشرف را باز خواهد کرد و اجازه ه خواهد داد همه منجمله سمیه به نزد خانواده اش بر گردد .

 

آنها که به نوارهای سمیه در اسارت اشاره می کنند با تجربه های من اسیر که الان آزاد هستم . آزاد از حزب و حزب بازی و سیاست و زنده از عراق بازگشته که  در آزادی حرف می زنم چه می کنند . ؟ُ  

در مجاهدین همه چیز خالی بندی و تظاهر است . هیچ کس راست نمی گوید البته اینو بگم تک تک بچه های خوبی هستند ولی همه منتظر ند که اشتباه کنی تا بتو حمله کنند که انتقاد از خودشان نشود.  

 

+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 0:0  توسط محمد محمدی  | 

نقش انگشت  در سرنگونی رجوی

 

خدایا شکرت که دشمنان ما را از احمق ترین ها برگزیدی

دعای امام سجاد

 

 

بله رجوی  موش زائید .

دستگاه تبلیغاتی رجوی در مقابله با عدالت خواهی خانواده ما ( محمدی ) ابتدا برای ترساند ن خانواده ما ودیگران   از آدم ربائی شروع و به  ترور ختم کرد .  بعد از شکست آن و پیامدهای سیاسی و قضایی آن  ، رجوی فراری  برای روحیه دادن به نیروهای بحران زده و در آستانه تلاشی و اضمحلال خود  و مریم تحت تعقیب در فرانسه و عباس داوری تحت تعقیب در  عراق در یک  ر اقدام به فرار  به جلو مذبوحانه  با انتشاردست نوشته ای از پدر مان مصطفی و مادرمان محبوبه در مورد رضایت در مورد پیوستن  سمیه به مجاهدین را  منتشر کرد ه است .

 

دروغگو کم حافظه می شود

  بقیه راد ر این لینک بخوانید

 

 

+ نوشته شده در  2008/2/27ساعت 23:56  توسط محمد محمدی  | 

 

بجنگ تا بجنگیم

این شعاری است که علاف های اشرف تکرار می کنند بدون آنکه بدانند معنی آن چیست و از دستا ن آنان بدون اجازه دیگران  کاری ممکن نیست . شعار در بازار مسگرها

 

 

وقتی که جنگ شروع شد

مسعود ما  جیم شد

 رهبر پر ادعا

رفت رسید به پاریس

پاریس شانزه لیزه

مسعود عاشق پیشه

 که بدون زن نمی شه

 

در انقلاب همیشه

 

بجنگ تا بجنگیم

 

دوماهه بر می گردیم

ما منتظر نشستیم

چه وعده ها شنیدیم 

 

 ماه گذشت

سال اومد

رهبر مون نیامد 

 

مریم بی ریشه

شد رئیس جمهور همیشه

 

بجنگ تا بجنگیم

تو آستین عمو سام  

رهبر ما غیب شد

آب شد  

مثل بخار دود شد

اما بروش نیاورد

بوش به خروش نیامد

 

ما مردمان جنگیم بجنگ تا بجنگیم

 

مسولمان فراری است

همسرش یک هاپارتی  است

ما اینتر نیت نداریم

 ما  اسلحه نداریم

ما با کتاب غریبه

با معرفت بیگانه

دشمن هر منطقیم  

 

فحاش خوب هزاران

قداره کش فراوان

مسول مان دریده

فرمانده مان بریده

تشکیلاته ساییده

آبروی ریخته

 

ما با همه دشمنیم

 

چه خواهر  یا  برادر

عمه ،  عمو ویا خاله

دوست ؛ آشنا ، غریبه

 مردم خوب ایران

 

ما می خواهیم بجنگیم  بجنگ تا بجنگیم

 

 

 

 

ما اختیار نداریم

نوکر بی اختیاریم

ادعا زیاد داریم

ما چاره ای نداریم

میگن بگو

 می گیم به چشم

میگن خفه

 میگیم به چشم

میگن به جنگ

میگیم به چشم

بدید سلاح ، بی  سلاح که نمی شه  

 

 می گن خفه

میگن  سلاح می اید

اجازه اش تو راست

 

برادر آواره منتظر  اجازست

اجازه ش دست ما نیست

برادره آواره

اجازه شو ُمی یاره

 

رهبربی اراده 

منتظره جوابه

 ارتش بی اسلحه

منتظره رهبره

 

عمو سام بی معرفت

قول داده بود بره جنگ

راه را برامون وا کنه

جاده ها را صاف کنه

 

مریمو  تهران ببره

 

مریم دل شکسته

حسرت به دل نشسته

منتظر قطاره ،

 قطاری  که ریل نداره

 

 

عمو سام بی معرفت

که کودتا کرده قبل

 اسلحه را گرفته

تانکا را پس گرفته

تانکای خوبی داشتیم

خوب نگر ش می داشتیم 

 صدام به ما عیدی داد

برای مردم کشی داد

عمو سام اومد و بردش

 

بجای اسلحه 

جاش  کراوات  داده

 

باکراوات رنگی

ما می شویم فرنگی

می ریم به جنگ ملا

با اجازه جورج  آقا

 

 بجنگ تا بجنگیم ما همه اهل جنگیم

 

هر وقت عمو سام بگه بجنگ

 می گیم به چشم

 

ما سرکار هستیم

کاشتن هندوانه 

 

سبزی و خیار و گوجه 

محصول انقلابه 

دنیا نظیر نداره

 

ما توی اشرف هستیم  

علاف وبیکار هستیم

ارتش بی اسلحه

با رهبر مسخره

5 ساله که  

میگن می اید 

بزک نمیر بهار می اید

کمبوزه با خیار می آید

سن که رسید به 50

فشار می اد به چند جا

رهبر بی خاصیت

رفته توی معصیت

بوش سر کار گذاشته

مسعود و قال گذاشته

  بالا رفتیم راست بود

 

پایئن آمدیم راست بود 

قصه ما راست بود

مسعود ما دروغ بود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/2/26ساعت 23:13  توسط محمد محمدی  | 

بخش اول در مورد طعمه شدن من در آمریکا و اعزام من به عراق

روی این لینک را بزنید وقتی صفحه باز شد روی د گمه شروع را ۲ بار کلیک کنید زیر 

 
 جلسه گفت و گو و  پرسش و پاسخ

 عدالت برای خانواده ما

محمد محمدی - کانادا

 

بخش دوم گفتگو ی سعید سلطانپور

در مورد فعالیت کانون اندیشه و گفتگو و حقوق بشر درانتقال جداشدگان به کشور امن

 

+ نوشته شده در  2008/2/24ساعت 14:47  توسط محمد محمدی  | 

 

نامه ای به دوستم محمد درکانادا :

دستتان درد نکند . آب در لانه مار و مور ریختید . کاری کردید که همه حشرات ازاشرف گرفته تا پاریس واروپا وکانادا از لانه ها یشان بیرون بزنند . واقعا پدرومادرت وخودت کاری کردید که به مخیله گند یده رجوی نمی رسید . تلاشی پر مخاطره ولی تحسین برانگیز . شکنجه گران  رجوی دربرابر کاری که شما می کنید. مجبور شدند واقعیت کثیف درونشان را برملا کنند. آنها اکنون مثل گرگهای زخمی که واپسین لحظه های خودشان را سپری می کنند . دست به هر کاری خواهند زد . که ا لبته بیشتر درلجن زار وسپتیک نابودی  فرو خواهند رفت. شما کاری کردید که سران آدمکش رجوی مجبور شدند . بین بد وبدتر . به اجبار یکی را انتخاب کنند . که درهر دوصورت چیزی جزاضمحلال درانتظارشان نخواهد بود . اکنون رجوی توسط شما کیش ومات شده است .

متن کامل

+ نوشته شده در  2008/2/24ساعت 0:24  توسط محمد محمدی  | 

دیشب عباس داوری که اتفاقا با بسرش هم خدمتی بودیم 

پسرش با من دوست بود 

در اشرف آمده بود تلویزیون و می گفت که این حکم ها ی دستگیری جعلی است .

به عباس داوری میگن با وطن یه جمله بساز

 

.  میگه من رفتم حموم و تنم را شستم.

 

میگن با این  (ت) نه با  (طی ) دسته دار 

 

 

عباس داوری میگه اتفاقا با طی دسته  دار شستم.

 

حالا عباس تروریست ِ وقتی رفتی زندان برای شرکت د رترور پدرم آنوقت  می فهمی که حکم ها راستی بود یا جعلی...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 21:9  توسط محمد محمدی  |