|
خاطرات سفر از تورنتو تا بغداد .گریه ها و خنده ها . لحظه ها و معرفت ها برای جوانان
|
|
|
|
||||
|
برادر ( مسعود رجوی ) روی سن که روی آ ن هم پو شیده بود شروع به سخن رانی کرد . خدا خیرش بده تا ساعت 3 بعدا ز ظهر یکضرب سیگار کشید و آب خورد و حرف زد. در این میان بعضی از بچه ها غش کردند که آنها را بردند. نه بخاطر سینه زنی بلکه بخاطر گرما زدگی . بی انصاف نکرده بود این سخنرانی را در سالن زیر کولر بکند . رفتم عقب از مسولین آب خواستم . بشدت تشنه بودم . بچه های زیادی تشنه بودند . گفتند تا سخنرانی برادر تمام نشه آب ؛ صنفی ؛آب توزیع نخواهد کرد زیرا نظم جلسه بهم می خوره . من زیاد از مذهب و دین سررشته ندارم . فقط تو دلم گفتم شمر هم که می گن به امام حسین آب نداد سر همین هم دعوا شد . حالا چرا ما رازیر آفتاب 45 درجه عراق روی زمین نشاندند ، 6 ساعت سخنرانی برای چه ؟ امام حسین که می گن ظهر در حا ل تشنگی کشته شد ولی ما را تا ساعت 3 نگه داشتند. برادر خوش صحبت بود و لی ترمز نداشت همین جور یک سر حرف می زد من که گوش نمی دادم بقیه را نمی دانم.
+
نوشته شده در 2008/1/18ساعت 20:41 توسط محمد محمدی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در آ ن نشست روی من خیلی فشار گذاشتند که از خانواده ام بکنم. حتی فرمانده ا م به من فشار اورد که عکس خانواده ام را پاره کنم و دور بیندازم . من خیلی مقاومت می کردم . من متوجه نمی شدم آنها چرا نمی فهمیدند که من که نمی خواستم آنجا باشم . من 15سال و نیمه متوجه نمی شدم چرا باید در اشرف باشم و مبارزه کنم. چرا باید عکس بابا و مامانم را که خیلی دوستشان دارم پاره کنم . متوجه دشمنی مجاهدین با عکسهای بابا و مامانها نمی شدم . عکسها را در کمدم قایم کردم ولی دست از سرم بر نمی داشتند .هر روز به من فشار می آوردند که تو اینجا از همه بیشتر مشکل داری چون چندین با ر فرمانده ام آرش رفیعی – مسول واحدم -ُ مچ مرا که عکس بابا و مامانم را بغل کرده بودم و در رختکن آسایشگاه برادارها نشسته بودم و دور از چشم دیگر میلیشاها گریه می کردم را گرفته بود. آرش گفت چرا گریه می کنی ؟ گفتم می خوام برم پیش خانواده ام . دلم براشون تنگ شده . همش به من می گفتند
+
نوشته شده در 2008/1/16ساعت 21:46 توسط محمد محمدی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سیاهی لشگر شدن جوانان در استودیوهای مجاهدین
از تورنتو تا بغداد بخش ورود به اشرف وقتی اتوبوس وارد اشرف شد من تحویل پذیرش شدم . هنوز ساکم دستم بود که درخواست دیدن سمیه را کردم . و این در 3 هفته ای که من د ر پذیر ش بودم هر روز تکرار می شد و ماشا اله خدا در جواب دادن کم نمی آوردند. یک روز می گفتند مریضه . یک روز می گفتند کا رداره. . یک می گفتند نیست رفته بغداد. یک روز رفته عملیات و خلاصه همیشه چیزی در آستین داشتند وجو اب رد گرفتم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مجاهدین مسول سلامتی جان پدر و مادرم هستند مسول امروز ساعت 16:10 عازم سفر بودم که خانم ملینیگ از وزارت امور خارجه کانادا با تلفن همراه من تماس گرفت و گفت که دولت عراق به دولت کانادا اطلاع داده است که جان مصطفی محمدی و محبوبه همزه ( محمدی ) در خطر جدی است و آنا ن بایستی فورا به کشور امنی بروند. خانم میلینگ به من گفت نلفن پدرت جواب نمی دهد ما چه کاری برای سالم خارج شدن آنا ن می توانیم بکنیم. به وی گفتم که اگر کانادا کمک کرده بود و خانم ملیینگ گفت ما کمکی نمی توانیم به سمیه بکنیم زیرا وی مهاجر محسوب نمی شود. من گفتم سمیه زیر سن قانونی به عراق رفته بود بنابر این وی همچنان مهاجر کانادا محسوب می شود . من بوی گفتم پدر م و مادرم شهروند کانادا هستند و کانادا مسول حفظ جا ن آنها هست زیرا اگر مدارک مهاجرت سمیه را به رسمیت شناخته بودند الان هم سمیه اینجا بود و هم پد ر و مادرم در خطر در عراق نبودند . چنان از شنیدن این خبر بهم ریختم که حدی ندارد . امروز صبح هم بابا با تماس گرفتم وی گفت که دکترفاضل به وی گفته است که مجاهدین با وی به شماره خصوصی وی که در دسترس عموم نیست تماس گرفته و از وی خواسته اند که در دادگاه ای که قرار است در آینده برای رسیدگی به شکایت پدر و مادرم علیه مجاهدین به عنوان شاهد حاضر نشود و در ازای آن مجاهدین هدیه خوبی به وی خواهند داد. همزمان با خبر شدیم که خواهران خبرنگار روزنامه الشباب که ضرب و شتم مجاهدین علیه پد ر ومادرم و داستان ربوده شدن سمیه را منتشر کرده بود دیروز به قتل رسیدند. امروز هم خبرنگار تلویزیون العراقیه که گزارشی از داستان ستمی که بر ما و سمیه رفت را منتشر کرده بود به دیدار بابا آمد ه بود و سی دی گزار ش را به وی می دهد و می گوید مجاهدین با وی و مسول تلویزیون تماس گرفته اند که این گزارش صحت ندارد و از ما خواسته اند که از پخش مجدد آن خودداری کنیم . مجاهدین ( به احتمال قوی رحمان ( عباس داوری ) که عربی را بخوبی صحبت می کند ) به آنها پیشنهاد پول نیزداده اند و از آنها خواسته اند که به اشرف بروند و با سمیه صحبت کنند . خبر نگار تلویزیون به وی می گوید چرا ما باید به اشرف برویم چرا سمیه بیرون نیاید ؟ مجاهدین جوابی نمی دهند . خبر نگار تلویزیون می پرسد آیا سمیه در زیر سن قانونی وارد اشرف شده است ؟ مجاهدین جوابی نمی دهند . سمیه 17 ساله بود که به عراق برده شده از ان زمان مجاهدین به وی اجازه خروج از اشرف را با عذرهای مختلف نداده اند . رئیس تلویزیون به مجاهدین می گوید ما خریدنی نیستیم . . پدرم در این مدت توانسته است چند دفتری را که مجاهدین در پوشش های مخفی به فعالیت خود در منطقه سبز مشغول هستند به خبرنگاران نشان بدهد که با عث عصبا نیت مجاهدین شده است . مجاهدین تلاش می کنند که از تشکیل دادگاه عادلانه رسیدگی به شکایت پدر و مادرم در دادگاه به هر قیمتی جلو گیری کنند. با توجه به اعلام خطر مقامات وزارت امور خارجه کانادا در مورد خطر فوری جانی برای پدر و مادرم و تلاش شکت خورده مجاهدین برای ربودن پدر ومادرم و به تلویزیون آوردن اجباری سمیه و بی ادبی به پدر و مادرم به دستور سازمان و غیر اختیاری بود ن حضور سمیه در اشرف با توجه به تجربه 5 ساله خودم ، من این خطر جانی را از جانب مجاهدین می دانم . مجاهدین مسول سلامتی پدر و مادرم و سمیه در عراق و ما د رکانادا هستند.
Today at 16:10pm I was informed by Canadian government that according to Iraqi government my parents , Mostafa Mohhamadi and My mom, Mahbobeh ( Hamzeh) Mohammadi , are not safe any more in Iraq and asked Canada to help them to be transferd to a safe country. The Canadian agent expressed the government’s concern on their safety. Due to conspiracy for failed attempt to abduct my parents in front of Ashraf by Mojahedin khalgh on Mojahedin offered bribe to the TV station reporter and his boss no to air the report on Soamye and my parents anymore. The offer was rejected by the Al-Iraqia TV . My parents lives are at risk , I hold Mojahedin khalgh accountable for their safety.
+
نوشته شده در 2008/1/11ساعت 18:48 توسط محمد محمدی
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بابام بابای مسعود را در می آورد بابام امروز تلفن کرد. صبح تا شب دنبال کار سمیه هستند یک عراقی را هم پیدا کرده اند که آدم خوبی است فارسی بلد هست روزی 10 دلار بهش می دن برای انان ترجمه می کند . چند تا حسن هم این کار دارد .. اولا بدلیل اینکه آنها زبان عربی بلد نیستند تاکسی ها دولا پهنا حساب می کنند و همینطور مغازه های غذا فروشی . با این ترتیب هم کا ربابا اینا راه می افته هم کار آن عراقی خوب. بابا م با اینکه عربی بلد نیست انگلیسی هم در حد راه افتادن کارش بلد هست ولی همانطور که آن موقع که برای سازمان کار می کرد و در لس آنجلس از این دادگاه به ان دادگاه برای کار سازمان می رفت . حالا بعد از اینکه مجاهدین انها را با اسلحه زده بودند و می خواستند بدزدنشان جدی تر دنبال کار سمیه هست . امروز تونسته بود با دکتر فاضل شبیری از مشاوران بلند پایه امنیتی عراق در منطقه سبز ملا قات کند. ا البته اسم ها یاد نمی ماند . هر کدام هم چها رتا اسم دارند. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلامی به آبی اسمان
و با سلامی به معصومیت سمیه از همه کسانی که آشنا از دختر عمه عزیزم در ایران و امیر از سوئد تانا آشناها از نروژ و آمریکا و آلمان که مطالب را خوانده اند و خلاصه همه کسانی که تلفنی و با با ای میل ما را مورد محبت وحمایت خود قرار دادند از طرف خود م تشکر می کنم . چند نکته را باید خدمت شما بگم اول از همه من این مطالب را اول برای سیمای آزادی و همبستگی ملی و امیر فرستادم و برای سایتی نفرستاده ام و البته از تمامی سایت هائی که مطالب مرا در مورد سمیه انتشار دادند و یا لینک دادند متشکرم . شخصا توقعی از کسی ندارم که مطالب مرا منتشر کند ذاتا سیاسی نبوده و نیستم و نخواهم بود ولی اگر کسی به خانواده ما بر خورد کند با تمام وجودم از انان دفاع میکنم همانگونه که بابا از من دفاع کرد و برادر و خواهرم که حالشان از هر چه سیاست و مجاهدین هست بهم می خوره . ولی از شما مجاهدین توقع داشتم شما چرا منتشر نکردید ؟ از کجا سمیه مطالب مرا بداند . . . آیا سمیه اجازه داره که این مطالب را بخواند ؟
زیاد شد یک خواهش داشتم هر کسی که م یتواند به من کمک کند این وب لاگ را مرتب کنم چون عکس دارم باید گالری داشته باشه . می خوام مطالب مرتب باشه . بلد نیستم . فقط اینترنت چت کردن را بلد هستم . اگر کسی برنامه ای برای ادیت فیلم و لود کردن صدا و فیلم برای وب لاگ داره با آدرس ای میا من تماس بگیره m_shahob@hotmail.com
متاسفانه امکان پرداخت پول را ندارم که به کسی برای این کارها بدم. راستی امروز با بابام در بغداد صحبت می کردم توانسته بود با معاون نخست وزیر عراق ملاقات بکند بهش گفتم مجاهدین می گن پول گرفتی کمیش را هم بفرست بابا خندید و گفت آره یک امضاش کمه دربدر دنبال مسعود هستم امضای دوم رابکنه چک را نقد کنم. دم شما گرم .دم را عشق است . دست شما درد نکنه .
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
( Rahman) Sharif Shahsavandi 8.یک روز توی بهار 99 بودکه همراه با سیما سوار هواپیما شدم. من گذرنامه کانادائی داشتم . سیما در نیویورک در توقف هواپیما پیاده شد . شاید می خواست مطمئن شود سرباز گیری اش کامل شده و من منصرف نشده باشم . زیرا مادرم شب قبل گفت نرو .ولی من می خواستم بروم و سمیه را ببینم . قرار بود کوتاه باشد شاید بدین دلیل مادرم اصرارزیادی در نرفتن نکرد. |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بخش سوم چی فکر می کردیم چی شد ؟ رفتن به عراق . د رپیرایش که بودیم بچه های دختر و پسر زیادی هم سن و سال خودم از 12 تا 17 ساله آنجا بودند. . آسیه 13 ساله و مریم 15ساله و مهناز 15ساله و حنیف 15 سالش بود. بعضی ها پدر ومادر نداشتنند .آنها کشته شده بودند و سازمان آنها را در کودکی در زمان حمله صدام به کویت به کانادا و آمریکا فرستاد ه بود. ازپایگاه پیرایش بچه ها مرتبا به قرار گاه د رعراق اعزام می شدند. سیما . |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اول از خودم بیشتر براتان بگم. 4 آوریل 2004 بود که از عراق بر گشتم کانادا. نمی دونید چقدر حوشحال بودم و بیشتر از آنچه که فکرش را بکنید خوشحال هستم . چون پدر و مادر و برادر و خواهر خوبی دارم که همیشه خدا پشت من بوده و هوای من را داشته اند و دارند. در کانادا یک شرکت تعمیرات ساختمانی داریم که با بابام و برادرم کار میکنیم .بابام فکر می کردمجاهدین در عراق ما را به مدرسه می فرستند و درس خون می شدیم که توی 5 سال درسی نبود و بجای دکتر شدیم بی کی سی زن و دم دست بابام شدیم اوس ممد و معمار شدیم. سخت هست ولی خیلی خیلی بهتر از بیگاری های توی مجاهدین است
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز از سمیه نامه ای چندین صفحه ای منتشر شده است که در آن دروغ های همیشگی از قول سمیه بر علیه بابا و مامانم نوشته شده است. چند تا سوال دارم
چرا تاریخ همه نامه ها و نوشته ها بعد از انتشار خبر زدن بابا م اینا در روز ۷ دسامبر هست . ااگه راست می گید دست خط های کامل وی در نامه ها راهم منتشر کنید . اگر سمیه می خواست ماه ها وقت داشت که با ما تلفنی صحبت کند و یا نامه ای برای ما بنویسه بگه نمی خواد بیاد . ولی من که می دانم همش از گور این این حسن دایئ ترسمون هست که خودش جرئت نداره بره عراق بچه هایش را هم به عراق نمی فرسته . زنش هم سیمین با سمیه تماس دارند و هی دروغ می بافند. از همان روزی که سمیه آمد تلویزیون دفعه قبلی - هی می آمدند با من بر خوردمی کردند هوای مرا داشتند تا چیزی از ماجرای عراق نگم. http://www.iran-efshagari.com/printlist.aspx?id_news=3476 محاهدین بد جوری گیر افتادن . سمیه پاسپورت نداره اصلا کارت شناسائی داره که بیاد توی عراق خوب معلومه که می ترسه . یکدفعه هم سال ۲۰۰۴ گفتم بذار به آمریکائی ها بگم گفت تورو خدا چیزی نگی . بدتر می شه .تو برو. بابام می خواست اونو بیاره کمپ امریکائی ها . اون خانمه گفت کمپ ما جای خوبی برای زنها نیست بذارید همونجا بمونه تا کارش درست شه. بابا م که فکر نمی کرد اینقدر طول می کشه . سمیه هم دیگه امیدش را ازد ست داده . بابا وقتی ممد رجوی که وضعش از همه بهتر بود نمی خواست در عراق بماند دیگه تکلیف سمیه معلوم است. تقریبا همه دوستانی که من باهاشان بودم می خواستند بیان بیرون و لی مجاهدین نمی ذاشتند. سمیه می گه بابام منو بزور برگرداند آمریکا . تو نامه اش به دفتر سازمان ملل سمیه می دونه بابا دو دفعه اول که آمده بود هرچه بهش می گفتم منو ببر. قبول نمی کرد که در اشرف همه چیز خالی بندی و دروغه. چون مجاهدین ر قبو ل د اشت فکر می کرد ما در انجا داریم درس می خونیم. سمیه را به یک کشور آزاد ببرید . اونجا اگر با شما موند منهم بر می گردم میام اشرف . مردمردانه قول می دم همانجور که تا وقتی شما بی معرفتی نکرده بودید بهش وفادار بودم |
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر ماهه اسم و شماره یگان عوض می شد . نمی دانم چرا . برایم هم نه آن موقع مهم بود نه حالا. دسته ما در یگان ما ۲۲ بود .در این عکس یگان ما ۲۲ بود که به اسم فرمانده مان مهدی افتخاری نفر ایستاده از سمت راست معرو ف بود برای اطلاع انان که می خوان گیر بدن . فرد نشسته - جهانگیر خادمی ایستاده - مهدی افتخاری -فرمانده یگان- امیر وفا یغمائی )با پیراهن سفید فرزند اسماعیل وفا یغمائی شاعر که خوشبختانه توانست بعدا ز ۲ سال بیچارگی از اشرف به تیف به سوئد برود. وی تبعه سوئد بود . (خودم ) -رضا چاووشی - سینا قابلی : این هم از بچه های خوب و رفیق من بود که مدتی است در خروجی است ولی به گفته دوستش ُِ مجاهدین اجازه نمی دهند وی از اشرف خارج شود. میگن رضائی به پدرش که از هواداران مجاهدین هست تلفن کرده که کاری برای وی نکن تا در خروجی روی وی کار شود تا در سوئد داستان خودش را نگوید. سینا نیاز به کمک داره - هرکس می تونه کمک کنه سینا بره سوئد . حنیف امامی - بلی رضا - محمد قنبری - محسن مو منی - امیر پا کباز
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آسمان خدا هم ظرفیتی دارد بخش اول دوم ژانویه 2008 بنام آن که می پرستم و آنکه شما مدعی پرستش آن هستید دیگر بس است این همه دروغ و کلک بس است آسمان آبی خدا هم ظرفیتی دارد من هم زیر این آسمان خدا ظرفیتی دارم که پر شده است
من محمدم محمد محمدی برادرکوچک سمیه بچه ریچموند هیل کانادا که از دروغ گویی های مجاهدین خسته شده ام. |
|||||
|
|||||