تبليغاتX
بچه های گل با کلاشینکف های زورکی
خاطرات سفر از تورنتو تا بغداد .گریه ها و خنده ها . لحظه ها و معرفت ها برای جوانان

تمام شدن  دوران آموزش نظامی در اشرف و تقسیم شدن میلیشیا

 

قبلا از نشست " نسرین " برای شما گفتم که در آن بحث جدا کردن بچه ها ی اروپا و آمریکا و کانادا را که همگی بر خلاف میل خود دراردوگاه اجباری نظامی اشرف نگهداری می شدند ، را طرح می کرد.

این بار نشستی دیگر توسط نسرین برگزار شد. درحدود 60 نفر از ما که بیشتر از بچه های " 119" که بچه ها ی سربراه و باصطلاح خودشان ایدئولوژیک بودیم که من و محمد (مصطفی )رجوی هم که  نه تنها هیچ کدام ایدئولوژیک نبودیم بلکه از آن هم متنفر بودیم ، جز انا ن بودیم .  

 

سالن پر بود از آدمهائی که  تا بحال ندیده بودمشان .

نسرین به ما گفت که شما به قرارگاه علوی می روید که مقر مسعود رجوی در آنجاست و از آنجا تمامی عملیاتهای ترور کنترل می شود.

نسرین تاکید کرد که ما باید تعهد بدهیم که از این قرارگاه به کسی چیزی نگوئیم .  و راز دارباشیم .

 

در همان نشست از همه ما تعهد کتبی گرفتند . بازهم تاکید کردند که این قرارگاه بهترین قرارگاه مجاهدین هست و  نزدیک مرز ایران هست و ما جلودار محسوب می شویم .  علوی  در استان بعقوبه تحت نظارت و در لشگر ( فیلق شماره ۸ صدام حسین  ) تشکیل شده بودو

باید حواسمان باشد که به کسی چیزی نگویئم .  این نشست هم  مانند بقیه نشست ها با دست زدن و شعار به نفع رجوی تمام شد.

تمامی بچه های میلیشا ناراحت بودند و سرشان پایئن بود. جون دوست نداشتند از هم جدا شوند. مخصوصا کسانی که با هم برادر بودند مثل حنیف و شریف شاهسوندی و رضا و شاهین داعی و موسی و یاسر اکبر ی نسب .

موسی و یاسر خیلی به هم چفت بودند و ا زهم جدانمی شدند . در یکی از روزها ی آخربود که فرمانده مرکز 119 میترا باقر زاده سعی کرد موسی و یاسر را ازهم جدا کند . دو تا برادر با هم بلند شدند و جلوی میترا با شهامت ایستادند و بدون ترس به وی گفتند د رگذشته چند بار سعی کرده اند در آلمان این دو را جدا کنند و لی نتوانسته بودند . موسی و یاسر گفتند جدا نشده و جدا نخواهند شد.   هرچند متیرا داد وبیداد کرد و گلوش را پاره کرد و از رجوی فاکت آورد تاثیر نکرد.

یاسر و موسی را به قرارگاه کوت فرستادندو شریف و حنیف را به قرارگاه 3 فرستادند .

حالا که اسم یاسر و موسی اکبری نسب امد با توجه به اینکه خواهرشان از آلمان برای دیدن موسی  به عراق رفته است و مورد فحش و ناسزای مجاهدین قرارگرفته است هر روز توی ذهنم هستند .

مجاهدین آنقدر احمق شده اند و به خودشان هم اعتمادندارند. به  فاطمه که در خانه تیمی سازمان در آلمان همراه با بچه های دیگر که سرپرست نداشتند بزرگ شده و هواداران مجاهدین وی را بخوبی میشناسند  فحش می دهند.  این هواداران  که همراه فاطمه در خانه مجاهدین و با سرود صبحگاهی بزرگ شده اند وی را بیشتر از مریم قبول دارند. اگر فاطمه که در توی پایگاه بزرگ شده مزدور رژیم  است  دیگر چه کسی مزدور نیست .

 

 

مجاهدین خوب می دانند که اگر اجازه بدهند فاطمه ، برادرش موسی را ببیند که حق مسلم وی هست آنوقت گند کار مجاهدین و دست داشتن آنها در کشتن یاسر رو می شود . من به این دلایل می رسم .

حضور کسانی مانند فاطمه و راه ندادن وی در اردوگاه اجباری اشرف همه دلیل بر زندانی بودن این ها دارد .

 

امیدوارم که فاطمه در عراق بماند تا بتواند آزادانه موسی را ببیند و برای ازادی وی از اشرف و رفتن به آلمان به وی کمک کند . اگر کمکی هم از ما بر بیاد بخاطر یاسر و موسی  انجام می دهم.

 

 سخنی با فاطمه اکبری نسب

 

موسی همیشه از شما تعریف می کرد و خوب می گفت.  یاسر می گفت چه خواهر خو ب و دلسوزی دارم .

موسی نیاز به کمک شما دارد . دیگر مجاهدین  د رموضعی نیستند که مانند اون سالها بتوانند با مانع شدن خانواده ها از دیدار آزادانه عزیزانشان ،  آنها را به سکوت وادار کنند.

موسی و یاسر خدا بیامرز هم همدیگر را دوست داشتند وهم خواهرشان را . هر دو با من خیلی رفیق بودند . به همین دلیل هم عکس  ها ی شما را به من نشان می دادند . انها از اینکه علاقه شان به شما را جلوی من و دیگران بیان کنند هیچ مشکلی نداشتند و افتخار هم می کردند.

یاسر و موسی از بلاهایئ که در آلمان  بسرشان آمده بود صحبت می کردند و از زندگی معمولی که درآلمان داشتند برایم تعریف می کردند .

در آلمان مجاهدین خانه ای را اجاره کرده بود و بچه ها یی را که از خانواد ه هایشان با دوز و کلک در جنگ کویت 1991 جدا کرده بودند نگهداری می کردند ولی یاسر و موسی از هم جدانشده بودند .

همین جیگر داری موسی و یاسر باعث شده بود که من به آنها اعتماد کنم و برایشان دردل بکنم بدون اینکه ترس از فحش خوردن در نشست داشته باشم.

 

من از رجوی و مجاهدین سوال دارم زیرا شکی ندارم که سازمان یاسر را سوزاند و گفت خودسوزی خودسرانه . خون یاسر در دست های رجوی و مجاهدین است و انها دارند قضیه را ماست مالی می کنند .

 

 

1.  چگونه می شود که یاسر به عنوان اعتراض به آمریکائیان خودش را می سوزاند ولی یک خط یادداشت جا نمی گذارد؟

 

2. چرا یاسر با موسی که هیچگاه از هم جدانمی شد در مورد عملش ( خودسوزی ) حرف نزده بود؟

 

3. چرامیلیشیا حق سر قبر یاسر رفتن را ندارند ؟ اگر برای سازمان خودسوزی کرده است ؟

سازمان از یاسر نفر ت دارد زیرا با مرگش رجوی را رسوا ترکرد . یاسر با مرگ مظلومانه و در دناکش در حالی که آرزو داشت باردیگر در آلما ن همراه خواهر و برادرش قدم بزند ، چهره واقعی  رجوی را که همان مرگ و سیاهی است برای خواهرش –برادرش و پدرش و دوستانش و برای آلمانی ها و ایرانی ها و همه مردم دنیا  نشان داد.

 

4.  چراموسی را زندان کردند  ؟ برای اینکه وی را بترسانند که بعد از دست دادن یارش و داداشش وی هوس خروج از زندان با اعمال شاقه  اشرف را نکند.

4. چرا خبر مرگ یاسر را محدثین با ترس و لرز چند روز بعد از اینکه جداشدگان آنرا منتشر کردند درتلویزیون اعلام کرد.  اگر خودشان یاسر را نکشته بودند و نمی خواستند وقت کشی کنند و جنازه را تا رسیدن پزشکان بدون مرزو صلیب سرخ جهانی نگه نداشتند تا کالبد شکافی شود و در این مورد تحقیق شود. ؟

 

5. چرا مجاهدین اجازه ندادند موسی به خواهرش فاطمه تلفن کند وتسلیت بگوید ؟

چرا نمی گذارند موسی 5 دقیقه با خواهرش آزادانه صحبت کند . مجاهدین از چه چیز واهمهدارنند . چه چیزی را قایم می کنند ؟ چرا سر خودشان را شیره می مالند ؟

مجاهدین می دانند دیدارموسی با فاطمه در اشرف ، باعث خروج دهها اعضا خواهد شد.

 

 

 

 

شعله ها ی که یاسر را سوزاند به زودی دامن مجاهدین و اشرف را خواهد گرفت و دیوارها ی زندان جوانان را نابود خواهد کرد. 

 

 

هر کدام از ما یک سند زنده از دروغ و کلک و سو استفاده رجوی هستیم . با هم یک مشت آهنی خواهیم شد و چنان برسر رجوی خواهیم کوبیم که بر سر دروازه اردوگاه اشرف عبرت دیگران شود  و زندانیان کمپ فرقه جوانانی مانند سمیه و موسی را نجات خواهیم داد .

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/11ساعت 21:9  توسط محمد محمدی  | 

تفسیر عشق

 

4 شنبه شب به مناسب بی مناسبتی در اردوگاه اجباری اشرف ، روزبه باصدای گرمش ، شعر ی را با پیانو خواند به نام تفسیر عشق .

  

 مجاهدین سعی می کردند با نشان دادن کلیپ های از رهبرمفقود الاثر و بی نشان خود  که به زودی رکورد فرار ر ا با بیش از ۵ سال به خود اختصاص می دهد ِ این شعر را به وی نسبت بدهند. جقدر با حال بود با نشان دادن تصویر مسعود یکهو زنان غش می کردند و مردها هم دست می زدند.

 عباس داوری تحت تعقیب دچار هیجان شده بود نزدیک بود غش کند زیرا بخوبی عاقبت خود ش را می داند که در زندان بجرم آدم کشی خواهد مرد.

 

بیچاره تر از این علاف ها پیدا نمی شه که بخودش رکب بزنه و سر خود شیره بماله.

 

تلویزیون مجاهد از نشان دادن چهر ه های زنان ومردان شرکت کنند ه بصورت نزدیک ( کلوز آپ ) خوداری میکرد زیرا چهره هر کدام از ین افراد نشان از درد و غمی است که در دل دارند و راه بن بستی که خروجی هم در ان متصور نیست.  و ا زهمه مهمتر با دیدن عکس آنها خانواده ای برای دیدار فرزندش به اشرف خواهد رفت و بر مشکلات حل نشده فرقه می افزایند

 

کم ماند ه بود زنان برای روزبه به سبک خوانند گان غربی جیغ و فریاد بزنند ولی صندلی های او ل را پیر زنان و پیرمردان از کار افتاده جنسی وجسمی  نفرین شده گرفته بودند و جوانتر ها از ترس مواخذه و نشست " ج" جرئت ابراز احساسات نداشتند.

 

روزبه عماد زاده از آلمان همراه مرضیه به عراق آمده بود/ در ارکستر مرضیه می زد. دو سه با ر هم  رفت آلمان و برگشت.  .

روزبه  موهای بلندی داشت دفعه آخرکه مخش را زدند و  نگرش داشتند و  البته از انجا که موهایش مانع جدی در سرنگونی رژیم بود ، موهای و ی را کوتاه کردند .

روزبه شد مسول ادیت و در بخش فرهنگی مشغول شد . و وضعش خوب بود. 

روزبه برادرش موسی عماد زاده بود که در سال 1998 در بازی های فرانسه به دستور رجوی به داخل زمین فوتبال با عکس رجوی دوید و پلیس وحشی فرانسه چنان با لگد به کمر وی زد که هنوز که هنوزه نمی تونه بدوه و کمری شده است .

ما چقدر برای این رجوی حرام لقمه تقاص داده ایم .

 

حال مجاهدین کم آوردند و روزبه هم خوانند ه شده .

در یک جای آهنگ روزبه می خواند

برادر ای دلاور

فکر می کنم با توجه به بی نشان بودن برادر وبی هویت شدن مجاهدین باید اینجوری شعر تمام می شد

ای برادر

 

ای عاشق دروغین

عشقت را تفسیر نکن

عشقت را نشان بده

زیرا که تو از  همه اول تر ی

در خالی کردن صحنه نبرد

و جا گذاشتن میلیشیا در اشرف

پس ای عاشق دروغین

بپا

دستت نره لای در

و نمالی به خاور

که اوضاع  در اشرف

خر تو خر است

و سگ صاحبش را نمی شناسد 

و عشق در نزد رجوی یعنی که زرشک

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/6ساعت 22:25  توسط محمد محمدی  | 

عکس اختصاصی - طعمه

اصغر دارابی - از مسولین انجمن دانشگاه تهران - مصطفی محمدی نفر دوم از سمت راست در اردو گاه کار اجباری اشرف - محمد رضا ضابطی در ۱۶ سا لگی همراه با مجید محدثین ( نفر ۴ از راست ) به طور غیرقانونی از کانادا به آمریکا و بعد  بطور غیر قانونی به عراق برده شدند . ناصر غفوری هم از نوجوانانی بود که بطور غیر قانونی از آمریکا به عراق برده شد در سال ۱۹۹۸ . هر سه نفر ارزوی بیرون امدن از اشرف و آمدن به کاناداو آمریکا را دارند. نفر آخر فرزند ذاکری که در فرانسه مرد ِ هست

مجید ، چرا اینقدر بابات ( محمد محدثین ) تاب داره ؟

 

روز یکشنبه بود از مسافرت که به منظور مشاوره  برای چاپ کتابم به انگلیسی و تمام کردن قسمت ها ی زندگیم از خارج به کانادا برگشته بودم . در این مسافرت که فکر می کنم بهشت روی زمین باشد با حوری های زمینی بدون نگرانی از نشست " ج" ، یا د دوستان خوبم ، بر و بچه های  زندان اشرف بودم بخصوص مصطفی رجوی و مجید . وهمینطور تمامی بچه ها .

توی اشرف تمامی جوانان آرزوشان این است که پایشان به اروپا برسه و بتوانند با یک دختری دوست شوند.

در اشرف باید حواسشان باشد که بهشان تجاوز نشه مثا آن  یکی  امروز تلفن کرد و فهمید م

که زیر فشار سازمان هست که ازواقعیت مجاهدین نگوید تا دنیا نفهمد که چگونه وی که کم سن و سال بود دراشرف مورد تجاوز  قرار گرفت و مجاهدین از این موضوع برای ساکت کردن  وی، استفاده می کنند  . 

 

تقریبا تمامی هواداران مجاهدین در خارج آبجو می خورند که از نظر من اشکالی نداره. خیلی هاشون هم زیر ابی می رند حداقل مردها در تورنتو چند موردش را تمامی هواداران می دانند . ولی بی معرفتها عین خیالشون نیست که جوانها هم در آنجا آدم هستند . مجاهدین هم ملاهای دو تیغه هستند . برای کارهای خودشان توجیه انقلابی می آورند . یعنی ادمهای دورو هستند.

 

من جز اولین نفراتی هستم که می خواهم به همه بگم مجاهدین هم مثل بقیه آدمهای دنیا هستند .  ماهم مثل بقیه  جوانان دنیا هستیم با همه احساسات انسانی و غریزی .

من نه گفتم سیاسی هستم و تا وقتی هم که سمیه نیاد مجبور به افشاگری علیه مجاهدین ادامه بدهم ونه با اختیار خودم به مجاهدین رفتم و ۵ سال در آنجا ماندم .  نه میگم این کارها خوبه و نه می گم عیبه .

 

خودم هستم و راه راباز می کنم که بقیه د راین مورد که کسی ازآن حرف نمی زنه صحبت کنند تا همه بفهمند چه خبر است در اردوگاه اجباری اشرف

به دختری دروغ نمی گوئیم و برای رسیدن به زن دلخواه خودمان زمین و زمان رابهم نمی بافیم و بجای بیان واقعیت و خواست دل خود که هیچ هم بد نیست بدروغ مدعی ضرورت انقلاب و شر سرنگونی نمی شویم .

یعنی اگر جای مسعود بودم می رفتم به مریم می گفتم دوستت دارم بعد ش هم سیاست را ول می کردم می رفتم دنبال زندگی .  الکی اینهمه جوان مجاهد را به کشتن نمی دادم برای خاطر دلم و دولم.

با روحیه خوب بر گشته بودم از فرودگاه امدم دیدم بابام داره تلویزیو ن مجاهد رانگاه می کنه . تا ولش می کنی به عشق دیدن سمیه تلویزیون را می بینه و با هر عکسی خاطرات وی و پدر سوختگی رجوی یادش می افته .

مجید دیدم بابا ت توی تلویزیون داره چرند می گه . هی هم می گه من زیاد صحبت کردم به مردم ظلم می شه .

تلفن کردم تا بهش بگم تو اگه راست می گه پسر و زنت نصرت را از اشرف نجات بده و به انها ظلم نکن . واقعا په بابای بی غیرتی وقتی محدثین را با بابای خودم مقایسه می کنم که برای آوردن من و سمیه چه خطراتی را به جان خرید تا منو از زندان اشرف نجات بده.

 

این محدثین هم تاب داره والله .

 یک مجید نامی از آلمان تلفن کرد گفت که 3 مورد در دادگاه انگلیس وزارت کشور موافق است و در مورد چهارم اینکه مجاهدین نمی توانند جنگ مسلحانه کنند و دست به اسلحه ببرند . محدثین و رفیعی شو من  انگا ری نه که سوال شده . بعدش محدثین  یک گاف گنده داد وی که  سفیر انگلیس و انگلیس را مسخره می کرد که گفت آره سفیر نوشته که مجاهدین تا سال 2010 دست به عملیات تروریستی نمی زنند.  ولی فهیمد سه کرده به روی خودش نیاورد که این سال 2010 از کجا امده که نامه محرمانه اعلام شده بود .  یعنی دو سال دیگه باید سماق بمکند.

 

وقتی این آدمها ی تاب دارر ا می بینم از یکطرف خوشحالم که نجات پیدا کردم و مثل آدم زندگی می کنم از طرف دیگر از اینکه دوستانم در زندان هستند ناراحت هستم . تمامی جوانان در ارودگاه اشرف در آرزوی رفتن به خارج و حرف زدن با یک دخترهستند  .  در این مورد مفصلا نوشته ام .

 

 می دونم که ماههاست که بحث های سرفصل شروع شد ه است و حداقل تا آخر تابستان به هیچ کسی اجازه نمی دهند بیرون بیاد چون در این نشست ها که بقول خودشان امنیتی است شرکت داشته است  و

نشست ها ی بی سر و ته که همه باید بهم فحش بدن  و تاحد جر دادن بهترین دوست خود پیش برند  تا ثابت کنند به مریم وفادار هستند .

 

+ نوشته شده در  2008/6/4ساعت 20:15  توسط محمد محمدی  | 

 سایت مجاهد تولید شده سه شنبه، ۱۴ خرداد، ۱۳۸۷ نوشت که

دراين تظاهرات خانم ريموند فولکو، نماينده پارلمان کانادا از حزب ليبرال، طي سخناني به حمله تروريستي عوامل رژيم به ايستگاه آب شهر اشرف اشاره كرد و گفت: اين رژيم جنايتكار قوانين بين المللي و مرزها را هم به رسميت نمي شناسد. حمله به اشرف هم حمله به ايرانيان است و هم در خاک کشوري ديگر يعني عراق صورت مي گيرد.

به این خانم نماینده بیچاره لیبرال که  هنوز آپ دیت نشده باید گفت ، اولا  ايستگاه آب شهر اشرف را به گفته عقب افتاده ها ی مجاهدین ، بابا م مصطفی آنجا را از هتل منصور با موشک زده بود و این خانم باید به دادگاه  کانادا علیه بابا شکایت کند !!!!

دوما : این قضیه مال چند ماه قبل هست تازه جریانش به گوش این خانم خورده است .

معلوم نیست این خانم نماینده راست می گوید یا مجاهدین که سروی کلاه گذاشته اند.

سوما دیگه ۱۰ نفر آدم  در سن بازنشستگی که مزدور عراقی ها د رتظاهرات  هستند که ایرانی حساب نمیشوند .

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/3ساعت 17:15  توسط محمد محمدی  | 

مریم رجوی به این سؤال چنین پاسخ میدهد: «ما برای رژیم ملاها خیلی خطرناك هستیم. چه شخص خودم و چه كل جنبشمان. ما برای فاشیسم مذهبی كه تهدیدی برای مردم ایران و كل جهان است، خطرناك هستیم».

دیگ به دیگ می گه روت سیاه

مریم جان با این خطرناکی ات یک سور به جیمزباند و سریال بالاتر از خطرزدی.
جای برادر سابق خالی که برات اسفند دود کنه یک وقت موش نخوره تورا مخصوصا موش کور
توصیه می کنم برای
 رفع خطر مسهل بخورید ،
شب هم رو به کاخ سفید دراز بخوابید . رفع خطر می شود .
این مریم هم مثل کبریت های بی خطر خودمان هست .

+ نوشته شده در  2008/6/2ساعت 23:30  توسط محمد محمدی  | 

عکس اختصاصی از مصطفی محمدی - اردوگاه اجباری اشرف ۲۰۰۴

در آن دوران که هنوز کمی آزادی در اردوگاه اجباری مسعود و مریم وجود داشت یکی از خانواده ها فرزندکوچک خود ش را به عراق آورده بود . واین دو تن از نزدیکان کودک هستند .

این عمل ممنوع شده است

زنان در اردوگاه اجباری اشرف در حسرت آغوش داشتن

بغل کردن بچه و بزرگ کردن بچه سالهاست که بسر می برند .

زنانی که در اوین زندانی بوده اند هر گاه مادری با بچه اش دستگیر می شد و به زندان می افتاد تمامی زنان برای آغوش کشیدن آن کودک که جزئی از زندگی و امید به آینده هست از مادر تازه وارد خواهشم می کردند که اجازه حمام کردن آن کودک را و لباس پوشیدن را به آنها بدهد.

چرا

مریم و مسعود  رجوی با زنان و  داشتن بچه و عشق به بچه دشمنی دارند . در فرهنگ رجوی  فرزند جرمی نابخشودنی است  که در سراسر دنیا را بگردید جای دیگری میان ادمها با نژادها و عقیده ها ی مختلف پیدا نمی کنید . اگرپیدا کردید ما راهم بی خبر نگذارید.

رجوی خدا ازت نگذارد که بین فرزندان و خانواده ها جدایی انداختی.

رجوی امیدوا رم که همیشه مانند حالا آواره باشی تا سرنوشت تو درس عبرتی باشد برای آنان که دختران ما را به اسارت در آورده اند .سمیه ما عاشق کودکان بود و در تمامی نامه هایش در آن دوران که ذره ای آزادی در مجاهدین بود وو برای ما که در آن زما ن در تشکیلات مجاهدین مشغول کار اجباری ( ملی کشی ) بودیم می فرستاد با احساس و عاطفه از کودکان فامیل می گفت . افسوس که رجوی عاطفه ها را می کشد و از ین جوانان آدم آهنی برای رسیدن به قدرت می سازد .

رجوی شرمت باد

 

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/2ساعت 22:46  توسط محمد محمدی  | 

زنی در اردوگاه اجباری اشرف - به آینده نامعلوم خود می اندیشد .

هرچند اندیشدن دراردوگا ه اجباری یک کار ممنوعه است.

 

 (عکس از مصطفی محمدی - اشرف -عراق )

غم عالم را می شود در چهر ه این زن دید . این عکس از  پشت صحنه های زندگی در اردوگاه اجباری رجوی است .

امیدواریم که این زن را مانند سمیه زیر فشار روانی  به تلویزیون نیاورند تا با فحاشی به دیگران ثابت کند که در اسارت رجوی خوشحال است . این عکس آدم را یاد زندانیان سیاسی اوین می اندازد .

بر خلاف تلویزیون مجاهدین ، د رخلوت تک تک زنان و مردان زندانی اردوگاه ، نگاهها دنیایی از رازهای نگفته و در د دلهائی که سالهاست در دل ها به دستور جلاد اشرف ، رجوی شیاد و مردم فروش ، گلوی این عزیزان خفه شده است .

برای آزادی اسیران  اردوگاه دعا می کنیم .

با امید به خنده بر لبان مردم ما چه در ایران چه در اردوگاه اسارت رجوی

 

 

+ نوشته شده در  2008/5/28ساعت 23:40  توسط محمد محمدی  | 

مجاهدین در سایت همبستگی و نه در سایت رسمی مجاهدین از حمله موشکی به اشرف خبر داده اند .

بنابرا ین نوشته ؛ تلفات جانی در بر نداشته است .

قبل از هرچیز گه کی این را شلیک کرد ه است ، ما مسولیت جان سمیه را در وحله اول مجاهدین و رهبران آن مریم و مسعود رجوی می دانیم

در وحله بعد دولت کاناد ا را مسول سلامتی سمیه می دانیم زیرا از خروج سمیه در سن غیر قانونی آگاه بوده است و اقدامی در جهت متوقف کردن آن و یا بررسی موضوع و محاکمه مسولان مجاهدین در کانادا باتهام آدم ربائی و قاچاق انسان نکرده است .

از انجا که رود ه راست در شکم مجاهدین نیست و هر روز به دنبال بهانه برای مظلوم نمائی می باشند من تحلیل گر نیستم ولی هر آدم عاقلی می داند که در زمانی که مجاهدین در اشرف در تحت حمایت آمریکائیان هستند  حمله به مجاهدین یعنی حمله به آمریکا و آمریکا هم حمله به خودش را بی ج.اب نمی ذاره .  در حالی که مجاهدین هر روزه برای حمله آمریکا به ایران از هر فرصتی استفاده کرده و از هر دروغ گویی و کلک خودداری نمی کنند .

در حالی که مجاهدین در حال شکست و درهای اشرف در حال باز شدن هست این موشک بدجوری مشکوک می زنه .

دوستان حواستان جمع باشد. اگر رجوی اجازه بدهد این بچه ها مانند سمیه به کشور ازاد مانند فرانسه بروند دیگر خطر جانی آنها را تهدید نمی کند

بجای سمیه و بچه های میلیشیا مریم و مهدی و بقیه می تونند بیان و در اشرف که بقول خودشان شهر شرف هست زندگی کنند و اینقد ر در اورسوراز شهر بی شرف ها و مزدورها نباشند .

سمیه و دیگران را آزاد کنید . با جان این بچه ها برای اهداف کثیف خود بازی نکنید

 

.دختران اسیر در اشرف فکر کرده اند اشرف آزاد شده است ؟ و آنها آزادی خود را بدست آورده اند  ؟خوشحال و خندان 

به امید آن روز و لبخند بر لبان همه و مخصوصا خانواده ها

+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 22:18  توسط محمد محمدی  | 

آموزش دوباره کلاسهای نظامی و رفتن به قرار گاه زنان

 

بعد از نشست رهبری که برایتان نوشتم دو هفته ای که مخمان را در نشست های مختلف زدند و از شعار های خالی بندی و بی مایه پرکردند دوباره بر گشتیم کلاسهای آموزش نظامی.

 

آموزش نظامی هم با شدت شروع شد . یک روز من و چند نفر دیگر را که انگلیسی آشنائی داشتند صدا زدند . رفتیم اتاق مسولین . میترا باقرزاده – فرمانده مرکز – لیلا – فرمانده یگان – فرخ فرمانده دسته و افشین فرجی مسول تشکیلات مرکز آنجا بودن . فرجی از اون  آدمهای تخم حرامی بود که بچه ها ر ا می زد . فی الواقع یک چماقدار حرفه ای بود . هر کس که به رهبری انتقاد می کرد را می زد. حنیف نوربخش 14- 15 ساله بود که از آمریکا مثل ما گولش زده بودند و آورده بودنش . حنیف همش می گفت من می خوام برم . حنیف متولد آمریکا بود . پاش محکم بود . مثل  سمیه که الان نه مهاجر هست و نه شهروند و خیلی از نو جوانان دیگر بدون مدرک و وضعیت قانونی در آن کشورها . نبود . 

 یک روز حنیف زده بود به سیم آخر و لخت زد بیرون دور آسایشگاه . افشین فرجی و محمود قائم شهردنبال وی کردند . افشین و محمود هر چی فحش بدو بیراه مادر قحبه و بچه کونی و .حواله دادن ..ر همراه با کتک زدن حنیف نثار وی کردند.  حنیف را لباس روش انداختند وبردند بنگال ( اتاق پیش ساخته آهنی مثل کانتینر ). صدای فحش دادن حنیف به رجوی می آمد . بعد از مدتی صدا نیامد . هیچ کس هم جرئت پرسیدن نداشت . چند روز بعد حنیف را دیدم ارام و سرش پایئن بود . موارد دیگه ای هم بود . شاید بهش تجاوز شده بود . هیچ وقت در این مورد با حنیف صحبت نشد . وی هم در این مورد حرفی نزد. امیداورم حالاکه در آمریکا هست برای کمک به نجات بچه ها در اشرف ، حرف بزنه . چون در آمریکا وی امن تر هست .

 

متیرا باقرزاده گفت قراره برید قرار گاه زنان و در آنجا خبرنگاران دارن می آین . یهتان در انجا می گن چکا ربکنید .  به هر کدام از ما یک دست لباس تمیز مکانیکی و کلاه تمیز دادند و گفتند سریع عوض کنید .

از شوق رفتن به قرارگاه زنان و شانس دیدن سمیه و نیز دیدن دخترها سریع پریدم و لباس را عوض کردم .آمدم بیرون دم صبحگاه . 30 تا از بچه ها آنجا بودند .

سوار آیفا شدیم . وقتی در قرار گاه زنان باز شد یکهو تمامی بچه ها که تا آنوقت سرگرم صحبت بودند ساکت شدند. قرارگاه زنان کمتر مردی می تواند به آن وارد شود . یک شهر کاملا ممنوعه بود . بچه ها زیر چشمی دور وررا نگاه می کردند . 

رفیتم قسمت تانکها و توپها . به هر 3 نفر از ما یک تانک چیفتن یا زرهی  اسکورپیون یا نفر بر کاسکاول و نفر بر بی. ام .پی دادند به  هر کدام از ما هم یک سطل دادند و ابر و گقتند پیج ها را باز کرده و بشورید . 0 100 تا پیچ بود.

تانکها بر ق می زد انگار چندروزی بود که سرگرم تمیز کردن انها  بودند . بعد ها هم که مجاهدین تانکها را به آمریکائیان تسلیم کردند چند تا تانک قراضه بود که این خواهران هر روز آنها را تمیز می کنند . بالاخره یک جوری باید ماهار ا سرگرم می کردند .

زنی به ما گفت خبرنگارها دارن می آین.. جواب آنها رابا بله و خیر بدهید .  من تا بحال تانک ندیده بودم .

یک چشم بچه ها به تمیز کردن بود یک چشم به دختران .

ترکیب ایستادن ما به این شکل بود.

                                            

                                                     پسرها

                                                      ***

                                        دخترها  *        *  دخترها

                                                        *

                                                  وسایل صنفی

برای اولین بار بود که بعد از چند ماه ما این همه ختر جوان می دیدیم.  بعضی وقتها که زیر چشمی نگاه می کردم چشمم به چشم یکی از آنها می افتاد که داشت یواشکی مار ا دید می زد. هیچ کس جرئت نمی کرد علنی نگاه کند. تر س از گزارش نوشتن ودر نشست ها فحش خوردن اجازه رفتار عادی را نمی داد.   خبرنگارها آمدند همه برایشان دست زدند . الان که در کانادا هستم خنده ام می گیره . کجا برا ی خبر نگارها دست می زنن . ما ها ی آدم ندیده در زندان اشرف بایستی برای خبرنگارانی که احتمالان مجاهدین و یا عراق پول سفرشان را داده بود دست می زدیم . دوباره شروع به بازکردن پیچها کردیم .

خبرنگارها پیش ما آمدمد وشروع به صحبت کردند.   ما جواب می دادیم که سمیه را در 50 متری خود دیدم براش سرم راتکان دادم .سمیه هم برام سر تکان داد. جرئت نکردم برم پیش سمیه . حنیف مجتهد زاده – احسان اقبالی و حنیف امامی و وو شروع به  صحبت کردند.   . خبرنگارییش من آمد و پرسید چکار می کنی ؟ تنها نشسته بودم .  شروع به حرف زدن کرد . بهش به انگلیس گفتم : تانکم را برای جنگ  با آخوند ها آماده می کنم.

I am making my tank ready for war with Mullas

خبرنگارگفت می تونه منظورت را بهتر بگی . زنی که انگلیسی اش خوب بود پرید و سط و چوابش را داد . چ.م من اصلا چیزی از تانک نمی دانستم . هول هم شده بودم . یک نفس کشیدم . و به باز و بسته کردن پیچ ها ادامه دادم. 

رفتم داخل تانک . ار توی دوربین نگاه کردم برای من همه چیز جالب بود.

یک دفعه آهنگ میلیشیا را بلند گو پخش کرد و من هم با آن سوت می زدم . سرم را بیرون آوردم بچه ها گفتند دهی است ( دهی – منظور تنفس ساعت 10 صبح بود که با خوردن سبک  همراه بود )

رفیتم سر میز .

 

My gush

عجب میزی بود مدتها بود که همچین غذائی و اینقدر غذا هیچ کدام از بچه ها ندیده بو.دند . . مقداری غذا بر داشتم با حمید رضا صبوری شروع به حرف زدن کردم . بعد ا زما دختران رفتند غذا برداشتند.

خبرنگارها هم همین طوری فیلم می گرفتند. و با بچه ها که از قبل تعیین شده بودند صحبت می کردند.

کنار تانک نشسته بودم و مشغول خوردن بودم که یکی از مسولین زن آمد وگفت چرا تنهائی بیا بریم پیش خواهرت . خیلی خوشحال شدم . سمیه تنها نبود . دختران دیگری هم آنجا بودند .

اول فکر کردم دلشان برام سوخته بعدا فهیمدم که م یخواستن جلوی خبرنگارها نشان بدن که دخترا وپسرا قاطی نیستند .  خبر نگارا که نمی دانستند ما خواهر و برادر هستیم.   بعدش هم تعدادی از پسرها به چمع ما پیوستند .

من فقط توانستم سلام علیک با سمیه بکنم .  . خیلی خجالت کشدیم در آن جو باوی صحبت کنم . بعد از یک ربع دوباره شروع به باز وبسته کردن پیچ ها که تمامی هم نداشت کردم.

خبرنگار ها که می خواستند برن دوباره برایشان دست زدیم .

سریع مارا جمع کردند و به قرارگاه مان بردند .

ما احساس خوبی داشتم .  به قرارگاه که رسیدیم ساعت 12 بود و قت ناها ر .رفیتم ناهار خوری . با کسی هم در این مورد نه حرفی زدیم و نه کسی با من حرف زد.

بقیه قرار گاه فقط پچ پچ می کنند . و خبر ها از شبکه پچ پچ بدون اینکه کسی به روی خودش بیارد منتشر می شود .

+ نوشته شده در  2008/5/19ساعت 8:53  توسط محمد محمدی  | 

 

عکس منتشر نشده ای از قبر سعید نوروزی

آیا جنازه ای در قبر هست ؟

 

 جنازه  سعید نوروزی  چه شد ه بود ؟

 

حضور پدر مادرم در عراق به مدت 4 ماه علیرغم تمامی مشکلات مالی و روحی برای خانواده ما هرچند که فعلا به برگشتن پرستوی در اسارتمان سمیه به خانه نشد . اگرچه سمیه در اسارت ماند  ولی همت آنان و پشت کارشان به تنهائی و بدون کمک مالی و سیاسی هیچ فرد و یا گروهی توانستند با گرفتن حکم دستگیری سه تن ازآدمکشان  رجوی راه تحقیق در مورد کشته شدگان مشکوک درون مجاهدین را باز کنند . کاری که آدمکشان رجوی  کرده بودند روزها از آن یاد می کردند.  مظلومیت سمیه  و حقانیت خانواده ما به اقدام

   خانواده ها ی داغدار  و منتظر  را برای روشن شدن حقایق در مورد کشته شدن عزیزانش به دست رجوی شد.  آخرین مورد آن کار خواهران  سعید نوروزی بود که با دنبال کرد ن پرونده وی علیرغم تهدید های مجاهدین و چاقو کشانی مانند همایون تبریزی باعث شد حکم دستگیر ی 33 تن از فرماندهان مجاهدین را از دادگاه عراق بگیرند که امیدی بود بر دل خانواده های منتظر و اسرای درون زندان اشرف .

مجاهدین داغ شنیدن صدای زنده  سعید را بر دل خانواد ه اش  که هوادار فعال رجوی بودند در مدت 20 سال

گذاشتند. 

اقدام خواهران سعید در مورد خون سعید مرا وادار کرد تا خاطره سعید را زودتر از روال خاطره هایم منتشر کنم

برای بقیه مطلب روی این قسمت بزنید

 

 

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 23:0  توسط محمد محمدی  |